گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٥
مرد دیگری است از اصحاب حسین بن علی به نام " زهیر بن القین " اوهم از آن توابین است ولی به شکل دیگری . عثمانی بود ، یعنی از شیعیان عثمان بود ، ازکسانی بود که معتقد بود عثمان مظلوم کشته شده است و فکر میکرد که العیاذ بالله علی ( ع ) در این فتنهها دخالتی داشته است . با حضرت علی خوب نبود . او از مکه به عراق بر میگشت . ابا عبدالله هم که میآمدند . تردید داشت که با ایشان روبرو بشود یا نه ؟ چن در عین حال مردی بود که در عمق دلش مؤمن بود و میدانست که حسین فرزند پیغمبر است و چه حقی بر این امت دارد . میترسید روبرو بشود و بعد امام از او تقاضائی بکند و او هم آن را بر نیاورد و این ، کار بدیست . در یکی از منازل بین راه اجبارا با امام در یک جا فرود آمد یعنی بر سر یک آب یا بر سر یک چاه فرود آمدند . امام شخصی را دنبال " زهیر " فرستاد که بگوئید بیاید . وقتی که رفتند دنبال زهیر اتفاقا اوباکسان و اعوان واهل قبیلهاش ( او رئیس قبیله بود ) در خیمهای مشغول ناهار خوردن بود . تا فرستاده ابا عبدالله آمد و گفت : یا زهیر ! اجب الحسین یا : اجب ابا عبدالله الحسین ، زهیر رنگ از صورتش پرید و [ با خود ] گفت : آنچه که من نمیخواستم شد . نوشتهاند دستش در سفره همانطور که بود ماند ، هم خودش و هم کسانش . چون همه ناراحت شدند . نه نمیتوانست بگوید میآیم و نه میتوانست بگوید نمیآیم . نوشتهاند : کأنه علی رؤوسهم الطیر . زن صالحه مؤمنهای داشت ، متوجه قضیه شد که زهیر در جواب نماینده ابا عبدالله سکوت کرده . آمد جلو و با یک ملامت عجیبی فریاد زد : زهیر ! خجالت نمیکشی ؟ ! پسر پیغمبر ، فرزند زهرا ترا خواسته است ، تو باید افتخار کنی که بروی ، تردید داری ؟ بلند شو ! زهیر بلند شد و رفت ولی با کراهت . من نمیدانم ، یعنی در تاریخ نوشته نشده است و شاید