گفتارهای معنوی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦١
فهمید که موسی بن جعفر بوده است . ( حالا وادار کردن به توبه وانقلاب درونی ایجاد کردن اینست . اینها دیگر از کارهای انبیاء و اولیاء است . غیر انبیاء و اولیاء قدرت چنین کاری را ندارند ) این مرد مهلت کفش بپا کردن هم پیدا نکرد ، با پای برهنه دوید دم درب ، پرسید از کدام طرف رفت ، گفت : از این طرف . دوید تا به امام رسید ، خودش را به دست و پای امام انداخت و گفت : آقا شما راست گفتید من بنده هستم ، ولی حس نمیکردم که بنده هستم ، آقا از این ساعت میخواهم واقعا بنده باشم . آمدهام بدست شما توبه کنم . همانجا بدست امام توبه کرد و برگشت و تمام آن بساط را از میان برد و از آن پس هم دیگر کفش به پایش نکرد و در بازارها و خیابانهای بغداد با پای برهنه راه میرفت و به او میگفتند " بشر حافی " یعنی بشر پا برهنه . گفتند چرا با پای برهنه راه میروی ؟ گفت : چون آن توفیقی که در خدمت امام موسی بن جعفر نصیب من شد در حالی بود که پایم برهنه بود . دلم نمیخواهد که دیگر کفش به پایم کنم ، میخواهم آن هیئتی را که در آن ، توفیق نصیب من شد برای همیشه حفظ کنم . بنی قریظه خیانتی به اسلام و مسلمین کردند . رسول اکرم تصمیم گرفت که کار آنان را یکسره کند . آنها گفتند : ابولبابه را پیش ما بفرست ، او با ما هم پیمان است ، ما با او مشورت میکنیم . پیغمبر اکرم فرمود ابولبابه برو . اوهم رفت . با او مشورت کردند ، ولی در اثر یک روابط خاصی که با یهودیان داشت ، در مشورت منافع اسلام ومسلمین را رعایت نکرد . جملهای گفت ، اشارهای کرد که آن جمله و آن اشاره بنفع یهودیان بود و به ضرر مسلمین . آمد بیرون و احساس کرد که خیانت کرده