رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ٢٣ - رفِیق ناباب فرعون
فرعون گفتههاِی حضرت موسِی علِیه السلام را به عنوان مشورت به آسِیه همسر خود گفت. آسِیه جواب داد که تو براِی رسِیدن به اِین مطلب باِید جانفشانِی کنِی، هر چه زودتر استقبال کن، و چرا در همان مجلس اعلان موافقت نکردِی؟ چنِین سودائِی در کجاِی دنِیا پِیدا مِیشود که به ِیک گل، گلزارِی بخرِی؟
فرعون گفت: اِی مستوره مکرّم! خوب است اِین امر را با هامان در مِیان بگذارم و با او نِیز دربارهاش مشورت کنم، چون شاه در امور مهم باِید با وزِیر خود مشورت کند.
آسِیه گفت: اگر از من مِیپرسِی اِین رأِی را در نزد هامان فاش مکن که تو را از سعادت باز مِیدارد!
بالاخره، فرعون اِین امر را با هامان در مِیان گذاشت و آن رفِیق نااهل تا اِین سخن را از فرعون شنِید، از جاِی خود جست و گرِیبان خود چاک کرد و با فرِیاد و شِیون گرِیه آغاز نمود و گفت: «موسِی چگونه گستاخانه اِین کلمات را رو به روِی تو گفته، در صورتِی که تو تمام عالم را مسخّر کرده و از شرق جهان گرفته تا غرب آن، همه سلاطِین عالم به تو باج و خراج مِیدهند و آستانه تو را مِیبوسند و تو را به عنوان خداِی عالم مِیپرستند؟ اکنون کمترِین بند? موجود دِیگرِی باشِی؟ هزار مرتبه در آتش سوختن بهتر از شنِیدن اِین حرف است! پس اوّل بِیا و مرا به قتل برسان تا چشم من اِین چِیزها را نبِیند