رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٦٢ - معجزه اِی از امام صادق علِیه السلام
آورده بودند را به واسط? او به محضر شما تقدِیم داشتم و امِیدوارم مورد قبول قرار بگِیرد.
پس از قرائت نامه، حضرت فرمود: عجب مرد امِین اختِیار کردهاِی! و رو به آن مرد کرد و گفت: اِی مرد خائن، برگرد که هرگز آن را قبول نخواهم کرد. امانتِی که به آن خِیانت کردهاِی را براِی من آوردهاِی؟ مرد هندِی به دست و پا افتاد و سوگندهاِی مؤکّد ِیاد کرد که هرگز چنِین نِیست و او خِیانت نکرده است و پوستِینِی بر دوش آن مرد بود، پدرم گفت: آن را بر زمِین بِی افکن و او نِیز انداخت. آنگاه پس از خواندن دو رکعت نماز، سر به سجده گذاشت و دعا کرد و از خداوند درخواست نمود تا آن پوستِین را به زبان آورده و جرِیان را بگوِید.
در اِین هنگام پوستِین به زبان آمد و گفت ِیابن رسول الله، سلطان اِین مرد را امِین دانست و هداِیا و کنِیز را به او سپرد؛ لکن او وقتِی که حرکت کرد و مقدارِی راه آمد، در بِیابان به باران شدِید مبتلا شد و هر چه لباس و پوشاک داشت همه خِیس و تَر گردِید. پس از برطرف شدن باران، اِین مرد،خادمِی که به همراه کنِیز مِیآورد، به قصد تهِیه کردن خوراک و پوشاک و هِیزم به سوِی شهر روانه کرد و خود مقدارِی هِیزم به قصد خشک کردن لباسهاِی خِیس خورده برافروخت و کنِیز را صدا زد بِیاِید تا لباسهاِی خود را بخشکاند.