رفیق الاخیار و انیس الابرار - حسینیبیان، سیدمهدی - الصفحة ١٤١ - خطرناک ترِین بِیمارِی
مِیگوِیند حجّاج أُبنه داشت و بسِیار مقعدش خارش مِیکرد. لذا جُعَل را زنده زنده مِیگرفت و آن را به سوراخ مقعد خود که بِینهاِیت خارش مِیکرد مِیگذاشت تا به واسط? تحرّک او، آن موضع خارشکننده تسکِین پِیدا کند و لذّت ببرد. و براِی اِین خاطر حجّاج را «أبووَذَحَة» مِیگفتهاند.
آنگاه از مردِی بنام «أبوعمرالزّاهد» که خود شِیعه نِیست چنِین نقل مِیکند: ما دربار? أحدِی که مبتلا به اِین مرض هستند جستجو نکردِیم مگر آنکه او را ناصبِی ِیافتِیم.
نقل دِیگر: اِینکه روزِی حجّاج مشغول نماز بود، دِید جُعَل به سوِی مصلِّی او مِیآِید. با دست خود آن را طرد کرد. باز آن حِیوان برگشت. براِی بار دوم و سوم اِین عمل و عکس العمل تکرار شد. سرانجام حجّاج عصبانِی شد و او را گرفت و با دست خود بِیرون افکند و آن حِیوان نِیز دست او را گزِید و دستش تورّم کرد و سرانجام همان درد او را کشت. «صَدَقَ عَلِِیٌّ عَلَِیهِ السَّلام» فارجع بموضعه إنشاءالله.
خطرناکترِین بِیمارِی
مِینوِیسند حجّاج بن ِیوسف روزِی از منزل به سوِی مسجد جامع به قصد اداء فرِیضه خارج شد. ناگاه صداِی ضجّه و شِیون جمع کثِیرِی را شنِید، پرسِید اِین نالهها از کِیست؟ گفتند: صداِی زندانِیان