آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ٢٩٧ - مؤمن به هر بلايى مبتلا مىشود حتى مرض جذام و پيسى
المؤمن يبتلى بكلّ بليّة و يموت بكلّ ميتة الّا انّه لا يقتل نفسه.[١]»
ناجيه گفت: به امام باقر ٧ «عرض كردم كه مغيره مىگويد:
مؤمن به مرض جذام و پيسى و امثال آن مبتلا نمىشود، امام فرمود: مغيره از صاحب ياسين (حبيب نجار كه در سوره يس به داستان او اشاره شده است آنجا كه مىفرمايد: و جاء من أقصى المدينة رجل يسعى تا آخر) غافل است كه دستش چلاق بود سپس امام انگشتان خود را بر گردانيد (و به شكل انگشتان چلاق در آورد) آن گاه فرمود:
گويا اكنون او را مىبينم كه با دست چلاق نزد آنها آمده و اندرزشان مىدهد، سپس فردا نزد آنها آمده و ايشان او را كشتند، امام فرمود: مؤمن به هر بلايى مبتلا مىشود و به هر مرگى مىميرد به جز خودكشى.»[٢]
[١] - الكافى، ج ٢، ص ٢٥٤
[٢] - خلاصه داستان مؤمن آل ياسين يعنى حبيب نجار كه در سوره يس به آن اشاره شده است اين است كه حضرت عيسى ٧ دو نفر را به شهر انطاكيه كه شهر پرجميعتى بود كه حدود دوازده ميل طول آن شهر بوده است فرستاد تا مردم آن شهر را از بتپرستى به سوى خداى يكتا دعوت كنند مردم آن شهر آن دو نفر را زدند و بعد زندانى كردند حضرت عيسى ٧ شخص ديگر را به نام شمعون فرستاد و آنان را از زندان بيرون آورد آن گاه با هم در مجامع كوچه و بازار مردم را به توحيد دعوت مىكردند، بنا بر آنچه بعضى گفتهاند تا چهل نفر ايمان آوردند ولى بقيه مردم شروع به مجادله و مخاصمه نمودند و سپس به جنگ منجر گرديد. آن چهل نفر را گرفتند و به دار زدند به دين ترتيب كه گردنهايشان را سوراخ مىكردند و بند در آن سوراخ مىكردند و آويزان مىكردند تا به سختترين شكنجهها بميرند در اين موقع از دورترين نقاط شهر مؤمن آل ياسين يعنى حبيب نجار شتابان براى دفاع از فرستادههاى حضرت عيسى آمد و سخنانى در دفاع از آنها گفت: و مردم او را گرفتند و با شديدترين وضع به شهادت رساندند و خداوند متعال داستان او در سوره يس چنين مىفرمايد: وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ* وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ* أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لا يُنْقِذُونِ* إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ* إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ* قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ يعنى مردى شتابان از دورترين نقاط شهر آمد و گفت: اى مردم! رسولان خدا را پيروى كنيد. از اينان كه هيچ اجر و مزدى نمىخواهند و خودشان هدايت شده هستند پيروى كنيد. و چرا بايد خداى آفريننده خود را نپرستيم در صورتى كه بازگشت به سوى او است.
آيا من به جاى آن خداى آفريننده خدايانى را معبود خود گيرم كه اگر از طرف خداوند رحمان به من رنجى رسد شفاعت آن خدايان از من دفع رنج نمىتواند كند و نتوانند نجاتم دهند در اين صورت در ضلالت حتمى خواهم بود پس اى رسولان! بشنويد كه من به خداى شما ايمان آوردم و در حالى كه زير شكنجه بود و نزديك بود روحش به ملأ اعلى پرواز كند« به او گفته شد يعنى ملائكه اللَّه به او گفتند داخل بهشت( يعنى بهشت برزخى) شو، گويد اى كاش قوم من از اين نعمت آگاه بودند كه خدا چگونه در حق من مغفرت فرمود و مرا مورد كرم خود قرار داد.