آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ٩٠ - ٣ - حكايت كسى كه براى مرگ فرزندش دعا كرد و قومش آمين گفتند
خود سفارش كرد كه به منزل من بياييد با شما كارى دارم. اقوام او همه آمدند و گفتند چه كار داريد؟ گفت: من مىخواهم دعا كنم كه خداوند متعال اين فرزندم را از من بگيرد و شما آمين بگوييد. از او سؤال كردند براى چه؟ يعنى به چه علت مرگ فرزند محبوبت را از خدا طلب مىكنى؟ آن مرد گفت: علتش اين است كه در خواب ديدم قيامت برپا شده است و مردم در صحراى محشر جمع شدند و تشنگى شديدى بر آنها عارض شده است، ناگهان كودكان با جامهايى آب از بهشت بيرون آمدند و در ميان آنها برادر زاده من نيز بود، از او درخواست كردم كه قدرى از آبى كه در دست دارد به من بياشاماند ولى او از آب دادن امتناع كرد و به من گفت: اى عمو! ما جز به پدران خويش به كسى آب نمىدهيم.
بدين جهت است كه گفتم دعا مىكنم و شما آمين بگوييد براى اين كه دوست دارم خداوند اين فرزندم را از من بگيرد و از پيش فرستاده برايم قرار دهد. آن مرد دعا كرد و قومش آمين گفتند، طولى نكشيد كه فرزندش از دنيا رفت.
اين حكايت را بيهقى در كتاب شعب الايمان نقل كرده است[١]
[١] - بيهقى يكى از بزرگان علما اهل سنت است. اسم او احمد و مرد زاهدى بوده است. او همان كسى است كه وقتى گفتند معاويه بخاطر جنگ با على از ايمان بيرون رفته است گفت: معاويه وارد ايمان نشده بود تا از آن بيرون رفته باشد، بلكه در زمان پيامبر ٦ از كفر به نفاق وارد شد و سپس به همان كفر اصلى برگشت. بيهقى سال ٤٥٨ در نيشابور وفات كرد و او را به بيهق كه مكانى است در نزديكى سبزوار بردند.( مشاهير دانشمندان اسلام ج ٣ ص ١٠٧)