آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٥٨ - ١٨ - حكايت عمر بن عبد العزيز در وفات پسر، برادر و غلام
اينها به مردم ظلم مىكنند به خدا قسم آرزو مىكنم كه من و تو در راه رضاى خدا در ديگ آب جوش بجوشيم تا بميريم. عبد الملك اين سخنان را گفت و سپس از نزد پدر رفت. عمر بن عبد العزيز به اطرافيانش گفت: من بهترين حالات فرزندم يعنى همين عبد الملك را مىدانم چيست و مىدانم كه از چه چيز خوشحال است. اطرافيان گفتند: بهترين حالاتش چيست؟ گفت: بهترين حالاتش اين است كه او بميرد و من آن را به حساب خدا بگذارم و در مرگ او براى خدا صبر كنم تا از ثواب و پاداش بزرگ صابران بهرهمند گردم (چون خودش به من گفت كه من دوست دارم بميرم و تو مرا به حساب خدا بگذارى و در فقدان من صبر كنى).
چون عبد الملك مريض شد عمر بن عبد العزيز به بالين فرزندش رفت و گفت: فرزندم در چه حالى؟ گفت: در حال مردن هستم و تو اى پدر! مرا به حساب خدا بگذار و براى خدا صبر كن كه ثواب و پاداش خداوند عز و جل براى تو از من بهتر است.
عمر بن عبد العزيز گفت: اى فرزند عزيز! به خدا سوگند كه اگر تو بميرى و در ترازوى اعمال من باشى برايم بهتر است كه من در ترازوى اعمال تو (باشم يعنى من بر مصيبت تو صبر كنم برايم بهتر است تا تو در مصيبت من صبر كنى).
عبد الملك گفت: آن گونه كه تو مىخواهى باشم در نزد من بهتر است از اين كه خودم مىخواهم باشم (يعنى من هم خواسته تو را مىخواهم) وقتى كه فرزندش وفات كرد سر قبرش نشست و گفت: