از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٥٩ - از ميكده بيرون
اما دوستى ديرينه تورانشاه و حافظ آن اندازه بود كه مرگ و سقوط وى مىتوانست شاعر پير حساس را نسبت به آنكس كه مسبب آن بود به خشم آورد و به دشمنى. در هر حال خيلى زود، ارتباط و علاقه شاعر پير با اين شاهزاده جوان بهم خورد. شايد نصيحت گويى پيرانهاش براى فرمانرواى جوان خوشايند نبود. در آغاز كار كه يكچند بين شاه يحيى و زين العابدين كدورت پيش آمد و به صلح منتهى شد، شاعر، كه در آن ايام مثل تمام خواجگان فارس، از اين صلح خوشحال بود [١]، در طى غزلى كه ساخت با بيانى صوفيانه به شاهزاده نصيحت كرد كه «اى نور ديده صلح به از جنگ و داورى». اما گوش خودكامه مغرور، كه آلت اغراض فتنهجويان مىنمود، بر هر اشارتى كه بوى خير و مصلحت مىداد بسته بود. نه مگر در حالى كه پدرش در مقابل تيمور دم از طاعت و تسليم مىزند و پسر را به آن جهانجوى قهار مىسپرد، اين مغرور سبكسر از بدبختى خويش نسبت به آن بليه خوفانگيز بىاعتنايى كرد و تحقير؟ حتى فرستاده او را نگه داشت و جوابى به او نداد تا خشم وى مثل شعله دوزخ متوجه شيراز گشت. استبداد عارى از تدبير زين العابدين نتيجهاش به- فتنهجويان شهر رسيد و منتهى شد به افزونى هرج و مرج، چيزى كه حافظ اكنون در اين روزگار پيرى ديگر نمىتوانست آن را تحمل كند و ظاهرا اعصاب پير و خسته او آرامشى را مىجست كه شايد يك تيمور يا يك سلطان احمد ايلكانى بيشتر مىتوانستند با خشونت و قساوت خويش آن را بر شهر رندان تحميل كنند تا يك زين العابدين بىتجربه و مغرور. در هر حال سبكسريها و كژتابيهاى اين شاهزاده مستبد، در اين روزها حافظ را، كه سالها با پدر وى شاه شجاع دوستى داشت، در صف مخالفان او در آورد. درست است كه شاعر پير اهل توطئه و مبارزه نبود، اما چنان از اين شاهزاده مغرور سر خورده بود، كه اين روزها با وجود خبرهايى كه از قصابيها و كله منارهاى تيمور مىرسيد باز وى خود را راضى مىكرد تا «خاطر بدان ترك سمرقندى» دهد، كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى! [٢] در اين نوميديها و پريشانيها، شاعر پير، كه در جوانى چندان علاقهاى به سفر نشان نداده بود، اكنون از دلتنگى و پريشانى راه بغداد مىپرسيد و