از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٥٧ - در دير مغان
همين فيض روح القدس نيست كه «قابليت» نيز خود از همين فيض افاضه مىشود.
بنابراين زاهد و عارف هم نبايد به دستاويز قابليت خويش بر ديگران كبر و ناز بفروشند چرا كه قابليت را هم همين فيض روح القدس به وجود مىآورد و ممكن هست كه در ديگران هم آن را به وجود آورد [٢٠]. در اين صورت ديگر كه مىتواند ادعا كند كه يك پير خرابات از يك پير خانقاه كمتر است و قابليت او را ندارد؟
در خلوت انزواى كوچه رندان كه حافظ، هم شيخ خانقاه را از حساب خويش خارج مىكند هم فقيه مدرسه را بيرون از دايره مىيابد البته نه بر معرفتى كه از دفتر و كتاب و حرف حاصل مىآيد مىتواند تكيه كند نه بر- طامات و شطحيات صوفيه كه در بين مشايخ آنها نشان مرد خدا را نمىبيند.
ناچار روى به قلب مىآورد و به آن گونه «تفكر» كه عبارت باشد از «رفتن از باطل سوى حق». اين سير نفسانى كه وى را از كثرت به وحدت و از خودى به بيخودى مىكشاند به حقيقت عبارت است از مراقبت قلب كه جام جم و جام جهاننماست و نزد حافظ سرچشمه هر معرفت راستين هم در آنجاست. علمى كه از قيل و قال حاصل مىشود لا جرم حاصلش جز شك و حيرت نيست و آنجا كه رند در بن بست مىافتد در واقع همين حلقه قيل و قال اهل مدرسه است.
آنچه نيز وى را- دور از دعويهاى پوچ و رياآميز مشايخ شهر- از اين بن بست بيرون مىكشد روشنى قلب است و تصفيه آن. تمام دشواريهايى كه فكر حكما را نگران مىدارد وقتى بر قلب- اين جام جهانبين عارف- عرضه مىشود حل و كشف مىشود. درست است كه اين حل و كشف «عقل فضول» را كه بيهوده مىكوشد به پشت پرده اسرار راه يابد قانع نمىكند اما لا محاله به كسى كه وجود غيب و وجود اسرارى را كه پشت پرده هست انكار ندارد مىتواند آرامش بخشد و سكون.