از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٥٥ - در دير مغان
غرق لذت مىشود خجالت مىكشد. فقيه مدرسه هم كه مال اوقاف را مثل مال يتيمان با اشتهاى تمام مىخورد اگر يك لحظه وجدان خود را قاضى كند تصديق خواهد- كرد، كه مى حرام ولى به ز مال اوقاف است. آنچه حافظ را در قبول ارزش عقل و در پيروى از رسم طريقت مخصوصا به شك مىاندازد توجه به اين نكته است كه تمام اين داعيهداران شهر، تمام اين عقلهاى حقير و سودجوى، وراى مصلحت خويش چيزى نمىبينند اما چنان با جزم و يقين از حقيقت صحبت- مىكنند كه گويى در همين دم از عرش فرودآمدهاند و يك لحظه بيش نيست كه با شاهد حقيقت دست در آغوش بودهاند. كدام رندى هست كه اين همه دعوى را مشاهده كند و تمام اين داعيهداران را با مذهبها و ملتهاشان عذر ننهد و حرف همهشان را افسانه نخواند و حتى آنچه را حكيم مىجويد، مثل آنچه صوفى و فقيه از آن دم مىزنند، «معمايى» نبيند كه تحقيقش فسون است و فسانه. خاطرى چنين شورشگر، بىآرام، و آلوده به شك و حيرت كه بدين گونه از همه چيز سر مىخورد البته جز عشق پناهگاهى ندارد. جز عشق كه نه چون و چرا در آن راه دارد و نه شك و حيرت و فقط ارادت واقعى مىخواهد و تسليم محض. از اينجاست كه بن بست عقل سرانجام رند را به كوچه عشق مىكشاند و آنچه را به قلمرو غيب و ايمان تعلق دارد و عقل و حكمت حتى با اتكاء بر احتجاجات اهل كلام در برخورد با آن جز شك و حيرت حاصلى ندارد با تسليم و قبولى كه ناشى از عشق است و در آن نه چون و چراى اهل مدرسه مىگنجد نه زرق و رياى اهل خانقاه راه دارد براى وى قابل تصور بلكه قابل تصديق مىكند. بدين گونه، انديشهاى كه از زهد اهل خانقاه و حكمت اهل مدرسه جز ملالت «حاصل اوقات» نمىيابد سرانجام از كوچه رندان به دير مغان وارد مىشود و آن آرامش و صفا را كه در مدرسه و خانقاه گم كرده بود در دير مغان مىيابد- و در نسخه عشق. در اين صورت اگر در سلوك ظاهرى نيز مثل سلوك باطنى، بر خلاف آنچه واعظ و زاهد تعليم مىكنند به عشق روى آورده باشد جاى تعجب نيست چرا كه نزد او عشق آن معجون الهى است كه انسان را از بيمارى خودپرستى شفا مىدهد و از سلوك ظاهرى وى مىتواند پلى بسازد براى سلوك باطنى كه نيل به هدف واقعى انسانيت بىآن ممكن نيست.