از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٨ - در دير مغان
وى كه آن را معرفت و عرفان مىخوانند ديدن است نه دانستن، يقين است نه استدلال. ازين روست كه در نظر عارف جستجوى اهل مدرسه، در حكم پويه آن گنججويى است كه پشت به گنج كرده است و هر چه بيشتر مىدود، از مراد دل جداتر مىشود [٧]. فقط عارف است كه گنج را اول مىبيند و بعد به وجود آنچه در پيرامون آن هست معرفت حاصل مىكند. فيلسوف كه وجود آنچه را خود وى «واجب» مىخواند از وجود آنچه «ممكن» نام دارد درك مىكند ديوانهاى را مىماند كه در بيابان بىانتها و افق باز آن، شمعى به دست گرفته باشد و دنبال شمع مىگردد [٨]. البته فرق است بين اين حال و حال آن «بيدلى» كه به قول حافظ با آنكه «در همه احوال خدا با او بود، او نمىديدش و از دور خدا را مىكرد» چرا كه حال اين «بيدل» از آن جهت طرفگى دارد كه تا وقتى بيدل- بيخود- هست در همه احوال خدا با اوست، به محض آنكه به خود مىآيد و دل خود را بازمىيابد وجدانى را كه در حال بيدلى نسبت به حضور و وجود خدا داشت از دست مىدهد و باز خود را دور احساس مىكند. اين نكته در واقع باز همان تفاوت بين وجدان و وجود است و بيانش نيز كلام آن عارف است كه گفت بيست سال هست كه من بين يافتن و گم كردن بسر مىبرم چون خداى را مىيابم دلم را گم مىكنم [٩] و چون دلم را مىيابم خداى را گم مىكنم. ازين روست كه لازمه انس با حق را عارف عبارت مىداند از اينكه بين وى و آنچه جز خداست وحشت پديد آيد و غيبت [١٠]. حافظ نيز وقتى مىگويد: مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست، به همين انس عارفانه نظر دارد و نبايد حال او را در وقتى كه «از دور خدا را» مىكند با حال آن فلسفى قياس كرد كه به تعبير عرفا «دوست را در خانه گذاشته» است و آنگاه خود «سر در بيابان امكان» مىنهد و گرد عالم مىدود و نشان دوست مىجويد [١١]. عارف مىگويد آنچه محتاج اثبات است وجود غير است نه وجود حق و عقل سرگشته از سير در اشياء چه چيزى را مىخواهد كشف كند يا اثبات؟ از اينكه خود او در آينه جام نقش معشوق را مىبيند و همه چيز و هر گونه نقش ديگر را از آن آينه تماشا مىكند پيداست كه در معرفت از تأثير محيى الدين بن عربى و فخر الدين عراقى خالى نيست و بىآنكه تسليم طرز