از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٥٠ - در دير مغان
به خرابات مىآورد- به جايى كه انسان مىتواند قيد نام و ننگ ريايى را بزند و عقل را كه چيزى جز مصلحت بينى مسكينانه حاصل ندارد به مرخصى روانه- كند. اما جان عارف كه خراباتش منزلگاه از خودرهايى است، حتى در خرابات نيز گوشش به سروش غيب است. براى اين سروش غيبى تمام دنياى حس، خرابات است چرا كه انسان در دنياى حس از جوهر روحانى خويش نيز رهايى مىيابد و بايد همواره توجه داشت كه در كلام حافظ خرابات گهگاه تفسيرى دو پهلو دارد، از آنكه سكر نيز مثل خرابات هميشه همهكس را از يك «خودى» بدفرجام به يك «بيخودى» خجسته نمىبرد بسا كه سكر و خرابات انسان را از خودى خجسته، از وجدان فرخندهاى كه به جوهر الهى خويش آگهى دارد، به بيخودى بدفرجام، و به انقطاع از جوهر الهى خويش بكشاند. ازين- روست كه وقتى حافظ از دنياى حسى، دنياى مادى و جسمانى نيز تعبير به خرابات مىكند مرادش منزلگاه آن گونه سكر جسمانى است كه استغراق در آن انسان را از معرفت محجوب مىدارد و دنيا را براى وى تبديل مىكند به جايى كه انسان به خاطر لذتهاى گذران آن از لذتهاى جاودانه بازمىماند [١٤].
شك نيست كه سروش غيبى، در همين خرابات جهان جسمانى است كه جان عارف را «از كنگره عرش» «صغير» مىزند و او را به خاطر رشتهاى كه پايش را به اين تعلقات مادى بسته است ملامت مىكند و دايم در گوش اين «طاير قدسى» زمزمه مىكند كه: نشيمن تونه اين كنج محنتآباد است. در دنيايى كه غربت خانه روح است شاعر خود را غريب و مهجور حس مىكند و روح او مثل يك طاير قدسى، «درين دامگه حادثه» گرفتارى خويش را احساس مىكند.
اينجا مثل طاير ابن سينا آبودانهاى را كه درين دامگاه هست مانع عمدهاى مىيابد براى بازگشت خويش. مسئلهاى كه در سلوك معنوى نيز مثل سلوك جسمانى و مادى براى شاعر پيش مىآيد و به حقيقت نتيجهاى است از آنچه رند در بن بست با آن مواجه بود اين است كه آيا آنچه وى را درين دامگه حادثه به دام تعلقات ماده پايبند كرده است، يك قضاى آسمانى است؟ گهگاه مىانديشد كه اين گرفتارى چون با قبول امانت و ميثاق الست ارتباط دارد، امرى است اجتنابناپذير كه مثل «مهر سيهچشمان» قضاى آسمان است اين