از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٠
عربى، منتها با بيانى كه به شيوه خاص حافظ از ايهام و ابهام مشحون است، عرضه- مىكند. همچنين وقتى صحبت مىكند از دورهاى مربوط به پيش از آن «كاين سقف سبز و طاق مينا بر كشند» و خاطرنشان مىكند كه از همان وقتها، چشم وى جز «طاق» «ابروى جانان» منظرى نداشت، اشارت به اين نكته را نيز لازم مىداند كه اين عنايت معشوق در حق عاشق غريب نيست چرا كه در آن تجليگاه ناز و نياز «ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود» و بدين گونه، كلام عراقى را كه ترجمان تعليم محيى الدين است به خاطر مىآورد كه يكجا در لمعات خويش در بيان همين نكته مىگويد: «همچنانكه نياز و عجز محب را ناز و كرشمه معشوقى در بايد، همچنين كرشمه و ناز او را طلب و نياز عاشق به كار آيد، اين كار بىيكدگر راست نيايد» [٢٧] آيا آنچه ابن داود و مسعودى از اقوال حكما در باب منشأ آن پيوند آشنايى كه بين ارواح هست نقل كردهاند و در حقيقت از رساله مهمانى افلاطون مأخوذ است نيز اين نكته را نشان نمىدهد كه حتى در عشق انسانى نيز عاشق و معشوق به يكديگر حاجت دارند و در واقع يكديگر را كامل مىكنند؟ در هر حال تعمق در آنچه حافظ در باب عشق مىگويد نشان- مىدهد كه لا محاله در پارهاى از غزلهاى وى عشق مىبايست از مظاهر حسن ظاهرى به دنياى زيبايى روحانى نفوذ كرده باشد و حتى رسيده باشد به آن سوى پل. اما وجود اين پل كه دايم شعر حافظ را بين عشق انسانى و عشق الهى در نوسان نگه مىدارد، در عين حال نشان مىدهد كه نفى هر گونه مفهوم عرفانى از عرصه غزل وى غير ممكن است. ذكر الفاظ و اقوال عرفانى جاى جاى در كلام وى آنقدر جاندار و طبيعى افتاده است كه فكر آنكه وى انديشه اهل عرفان را براى مقاصد و اغراض مربوط به زندگى عادى به كار برده باشد، با آنكه در نظر بعضى از پژوهندگان پذيرفتنى آمده است [٢٨] اصلا معقول به نظر نمىآيد و نفى تجارب عرفانى او در واقع به نفى پيوندش با فرهنگ عصر وى منجر- مىشود كه قبول آن بكلى غير ممكن است. اگر حافظ تقريبا در تمام غزلهاى خويش با شيخ و زاهد قطع ارتباط مىكند نبايد اين امر را در حكم قطع رابطه با هر گونه تفكر روحانى شمرد و نشانهاى تلقى كرد از گرايش وى به انديشه نفى و الحاد. قول به تجربه شخصى- بدون اتكا بر ارشاد يك مرشد