از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٧٢ - از ميكده بيرون
باطل. اما چنانكه در يزد نيز آزموده بود از اين داراى جهان نصرت دين خسرو كامل انتظار اين مايه لطف و كرامت بيجا بود. در شيراز نيز مثل يزد عنايت شاهانه شامل حال شاعر نشد، گويى برفت حافظ از ياد شاه يحيى و با اينهمه شاعر پير كه در پريشانى و بىبرگى خويش نمىتوانست از پادشاه نيز قطع اميد كند، بىهيچ اعتراضى به دعا مىگفت: يا رب به يادش آور درويش پروريدن [٣٦].
وقتى «رايت منصور» پادشاه به شيراز آمد (٧٩٠) و شاه يحيى، بىهيچ مقاومت، شهر رندان را، كه از دست صوفى سمرقند- تيمور لنگ- يافته بود، فروگذاشت، احساسات اهل شهر به اوج رسيد. شاعر شيراز، كه در آن سالهاى بعد از مرگ شاه شجاع رفته رفته در نوميدى و درويشى غوطه مىخورد، به «جود بىدريغ» شاه منصور اميدها يافت. اين قهرمان جوان، كه تركش هفده منى داشت و باد در بروت مىانداخت، بعدها در مبارزه با تيمور شجاعت بىمانندى نشان داد و حتى در يك بر خورد جنگى جرأت و جلادتش يادآور بر خورد سلطان جلال الدين شد با چنگيز مغول. بعد از مدتها نوميدى، حافظ، باز در وجود اين شاهزاده جوان، مايه اميدى يافت و باز پيرانهسر خاطره شاديها و شادخواريهاى روزگار بواسحاقى را تجديد كرد. يك قصيده در ستايش او ساخت كه بوى اخلاص مىدهد و از حيث شور و جذبه يادآور اشعار جوانى شاعر است [٣٧]. آيا شاه جوان به اين انزواجوى پير كه سالها در دستگاه پدرانش كار ديوانى داشته بود، اكنون گذشته از وظيفه دعا گفتن كه داشت، شغلى ديگر هم در اين پيرانهسر داد؟ بعضيها اين احتمال را دادهاند، و اگر از ديوان شاعر اين نكته را نتوان بدست آورد، اين قدر هست كه شاعر سالخورده به اين آخرين پادشاه آل مظفر اميدها بسته بود. از وى لطفها چشم مىداشت و دلنوازيها مىيافت. در غزلهايى كه به مناسبت براى وى مىساخت مىتوانست، به كنايه و ايهام از درخواست اداى آنچه وى وام حافظ [٣٨] مىخواند، سخن گويد و از فراغتى كه در سايه او يافته بود شكر كند. با اينهمه، اين فراغت و اميد نه براى شيراز دوام يافت نه براى حافظ. چند سال بعد آسيب قهر تيمور دولت منصور را از پاى در آورد و تمام بقاياى خاندان مظفرى را تقريبا از دم تيغ گذرانيد.