از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٧٣ - از ميكده بيرون
اما حافظ ديگر زنده نبود كه شاهد اين آخرين ماجرا نيز باشد. هنوز دو سالى بيش از فرمانروايى كوتاه شاه منصور نگذشته بود كه مرگ به سراغ شاعر آمد (٧٩٢). مرگ، كه شاعر همه عمر درباره آن انديشيده بود، سرانجام فرا رسيد تا وى را از نوميديهاى روزگار پيرى برهاند. در اين سالهاى پيرى- كه حافظ تقريبا هفتادساله بود- همه چيز براى وى بوى مرگ مىداد و بوى فنا. شهر رندان كه در سالهاى جوانى وى يك بهشت واقعى بود، اكنون به دوزخ مىمانست كه اهريمن تاتار نيز آن را تهديد مىكرد. شاعر پير، در فقر، در وام، و شادى در بيمارى غوطه مىخورد. آيا در همين ايام بود، كه از يك تب دردناك شكايت مىكرد، و از طبيب محبوب به كنايه مىپرسيد كه آيا نبض وى هيچ از زندگى نشان مىدهد [٣٩] اما اين بيماريها ديگر نه از آنگونه بود كه شاعر وقتى اشك خونين را به طبيبان نشان مىداد يك كلمه مىگفتند: درد عشق است و جگرسوز دوايى دارد [٤٠]. اين بار دردها چنان بود كه هر چند غم با طبيبان مىگفت آنها نمىتوانستند درمانى برايش عرضه كنند [٤١]. در اين بيماريها و پريشانيها شاعر با بىقيدى رندانه تسليم مرگ مىشد. از زندگى گذشته خويش اگر هيچچيز نداشت خاطرهها داشت، دردناك. زن محبوبش ظاهرا سالها بود كه در لحد منزل كرده بود و داغ فرزند نيز قلب پيرش را هنوز آزار مىداد. از وقتى كه اين «رود» عزيز از كنار وى رفته بود هنوز كنار دامن خود را از اشك مثل رود جيحون مىيافت. اين، البته يك مبالغه بود نه آيا فراموشى همه چيز را فرومىگيرد؟ اما اين را درست مىگفت كه بعد از چنين داغ، ديگر اندرون غمگين وى به اختيار شاد نخواهد بود. بىترديد در چنين دردى آن داغ كه بر دل هست از اختيار بيرون است [٤٢]؟ داغ برادر، داغ فرزند، و داغ زن از زندگى او در پايان حيات مىبايست يك دوزخ فراق ساخته باشد.
با اينهمه كه مىداند كه در روز مرگ وى چشم افسونگر زن يا دخترى شيرازى، از داغ يك پدر يا يك شوهر اشك نريخته باشد؟ هر چه بود، شاعر پير مرگ را آرام تلقى كرد، آرام و رندانه. آيا در اين روزهاى آخر نيز هنوز مثل دوران شور و هيجان غزلهاى خويش آرزو داشت مثل مىپرستان عرب، او را به خم شراب اندازند و يا لا اقل، در داغ سر و بالايى كه درد فراق او شاعر