از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٦١ - از ميكده بيرون
خاضع مىكرد؟ از فرسنگها فاصله بر ويرانى و غارت خوارزم اشك مىريخت؛ اما در اصفهان، كه با موطن وى فاصلهاى چندان نداشت، از كله منارهاى اين وحشى چيزى نمىتوانست بگويد. در هر حال اين «نيمتنى» ناتوان كه ملك سليمان را گرفته بود و با آنكه خود پايى نداشت مىخواست خنگ فلك را هم زير ران در آورد [٥]، وقتى به شيراز رسيد، حافظ پير را در مقابل خود خاضع و ترسان يافت. شاعر فرتوت كه با وجود فقر خويش ظاهرا در آغاز سلطنت زين العابدين، چنان مفتون اين «ترك شيرازى» بود كه مىخواست «سمرقند و بخارا را» نيز «به خال هندوى» وى سودا كند، اكنون در شيراز خود را با مالك واقعى سمرقند و بخارا مواجه مىيافت كه براى تنبيه ترك شيرازى آمده- بود و البته حق داشت از شاعر پير بىبندوبار بخاطر اين ريختوپاشهاى بيجا بازخواست كند. تيمور در شيراز هم- مثل اصفهان و چنانكه در بيشتر جاها رسم وى بود- از اهل شهر مبلغى خواسته بود تا به عنوان پايمرد و در واقع در جاى خون نريخته خويش به وى بپردازند. كلوها و بزرگان شهر نيز آن را بين خواجگان محلهها- كه گمان مىرفت استطاعت پرداخت اين گونه عوارض را دارند- سرشكن كرده بودند. در اين روزها، شاعر پير، كه محبت و حمايت شاه شجاع و تورانشاه را از دست داده بود و زين العابدين هم او را از نظر افكنده بود، ظاهرا از حيث معيشت در مضيقه بود. با اينهمه از آنچه اهل محله وى مىبايست به فاتح لنگ بپردازند مبلغى نيز به نام او حواله رفته- بود. مىگويند كسى را هم گماشته بودند تا از شاعر اين مبلغ را وصول كند. حافظ، كه از عهده پرداخت اين مال بر نمىآمد، به ترك سمرقندى پناه برد. مىگويند تيمور وقتى اظهار افلاس وى را شنيد، با اشاره به يك شعر معروف او گفت:
كسى كه مىتواند سمرقند و بخارا را به خال هندويى ببخشد مفلس نباشد.
خواجه جواب رندانهاش را حاضر داشت. قباى ژنده و تن نيم عريانش را نشان- داد و گفت از اين بخشندگيهاست كه بدين روز افتادهام. با ظرافتهايى كه گاه در پايان غزلهاى شاعر هست اين شوخى رندانه را مىتوان واقعا از حافظ شمرد. داستان را هم نويسندگان عصر تيمورى نوشتهاند- با اختلاف در بعضى جزئيات [٦]. در هر حال نكته عمدهاى كه از آن بدست مىآيد بىچيزى و تهيدستى