از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٩ - در دير مغان
زندگى اهل خانقاه و نظامات آنها باشد با ذوق آنها كه تجربه عرفانى است آشنايى دارد. به حقيقت آشنايى با اين انديشهها را حافظ بيشتر مديون كتاب است نه مديون خانقاه و مكرر با صراحت خاطرنشان مىكند كه در خانقاه شيخ و مجلس صوفى جز دام فريب چيزى نيست. نسبت به صوفى و شيخ خانقاه حافظ آن اندازه سوء ظن نشان مىدهد كه هر نوع شبههاى را كه در باب انتساب او به اهل خانقاه و سلسله در خاطر مىگذرد دفع و نفى مىكند. براى او شيخ و صوفى هم مثل حكيم فلسفى است: سرگشته و آگنده از دعوى و غرور، «لقمه شبهه» را با ذوق و رغبت يك «حيوان خوش علف» مىبلعد و در عين حال يك بند از زهد و طامات حرف مىزند و از معرفت و وصال حق. اما حافظ كه پويه خويش را از كوچه رندان آغاز مىكند كسى نيست كه به اين طامات اهل دعوى سر فرودبياورد. با ظرافتى رندانه مجلس شيخ و واعظ را كه جوش عوام و زنان، آن گونه كه ابن بطوطه در همان ايام نقل مىكند، از آن دكانى پررونق ساخته بود، مسخره مىكند و مرغ زيرك را هم از پريدن به در خانقاه بر حذر مىيابد- كه نهاده است به هر مجلس وعظى دامى [١٢]. خود او در واقع نه به صومعه زاهد پايبندى دارد نه به خانقاه صوفى. در اين هر دو جا آنچه او مىبيند دعوى اهل طامات است و لاف اهل كرامات. اما او تفاوت خود را با اين اهل زهد و رياضت خوب درك مىكند: نه زاهد است كه طمع به بهشت داشته- باشد و بيم از دوزخ، و نه صوفى كه تسليم پير و مرشد باشد و سر سپرده خانقاه.
آنچه براى او اهميت دارد نيل به معرفت است- از طريق بيخودى و از خود- رهايى. زاهد شهر كه مهر ملك و شحنه گزيد، نه خودش در نزد وى اهميت دارد نه «حديث» هاى «هول» انگيزش كه گويى كنايتى است كه از روزگار هجران گفت. ازاينرو به خاطر «خرابات»، «مجلس وعظ» را كه «دراز است» ترك- مىكند و به واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند، چنان نيشخند مىزند كه انسان به ياد جوابى مىافتد كه يك رباعى خيامى در زبان آن زن مىگذارد در پاسخ اعتراض يك شيخ [١٣]. حافظ هم لااقل در سلوك معنوى خويش و بىآنكه سلوك ظاهرى وى نيز از روى ضرورت در همين جهت امتداد بيابد به مسجد و صومعه كه جاى رياكارى و خودگرايى است پشت مىكند و روى