از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٤٧ - در دير مغان
بكند، و به مراقبت و تيمار آن بپردازد، همه چيز را روشن مىبيند و چنانكه هست. براى وى نه هيچچيز ناشناخته باقى مىماند و نه هيچچيز- در پرده- ز ملك تا ملكوتش حجاب برگيرند [٥]، و او نقش همه چيز را در همين آينه جام خواهد ديد. بارى قلب عارف است كه جام جهاننماست اما آنچه درين آينه صافى جلوه واقعى دارد عكس معشوق است: يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاد [٦]. وقتى مىگويد اين همه عكس مى و نقش نگارين كه نمود، جز يك فروغ رخ ساقى نيست، در حقيقت نشان مىدهد كه بر خلاف اهل مدرسه وى مىكوشد وجود عالم را در وجود خدا ببيند و با ادراك حق، وجود عالم را احساس كند نه آنكه مثل فلسفى وجود خدا را از وجود عالم اثبات نمايد.
اينجاست كه راه او از راه اهل مدرسه جدايى پيدا مىكند و خواننده درمىيابد كه او براى چه نسبت به عقل فلسفى با سوء ظن مىنگرد. اگر حكيم اهل مدرسه دنيا را مىبيند و از حدوث و تغييرپذيرى آن به وجودى كه حادث نيست و تغيير نمىپذيرد راه مىبرد، عارف كه بجاى عقل ضعيف بر دل روشن تكيه دارد، اول نقش آن ذات را كه حادث نيست و تغيير نمىپذيرد در جام قلب خويش ادراك مىكند و سپس از وجود اين همه عكس مى و نقش نگارين كه ذوات كاينات را تشكيل مىدهند، آگاهى مىيابد. بدين گونه راه قلب، نه فقط درست در خلاف جهت راه عقل امتداد مىيابد بلكه در عين حال مطمئنتر هم هست چرا كه در آن تكيه بر وجودى است كه حدوث و تغير در آن راه ندارد در حالى كه راه عقل بر وجودى تكيه دارد كه در واقع اگر نمودى و سايهاى نيست بارى حدوث و تغييرپذيرى كه در آن هست آن را به قدر وجود بىتغير و بىحدوث لميزل قابل اعتماد نشان نمىدهد. ازين روست كه عارف نمىخواهد حتى از نفى غير به اثبات حق برسد مىخواهد از حق شروع كند و از آنجا به ماسوى راه پيدا كند. به علاوه كسى كه حق را به وسيله اشياء مىشناسد چه معرفتى دارد؟
وقتى غيرى در كار نيست ديگر عارف نمىتواند آن را وسيلهاى قرار دهد براى شناخت آن چيز كه حقيقت وجود چيزى جز آن نيست. درست است كه در قلمرو آنچه تعلق به ماوراء حس دارد آنچه را فيلسوف با واسطه استدلال بدان علم حاصل مىكند، عارف بىواسطه دليل كشف و ادراك مىكند اما علم