از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٢٥ - دو رند
هست و يادآور زبانى است كه اهل مدرسه شايد از باب ظرافت آن را به كنايه براى شراب بكار مىبردهاند بعدها شارحان را واداشته است كه در تفسير بيت قصهاى بسازند- كارى كه مكرر درباره شعر حافظ و ديگران كردهاند [٢٩].
بموجب اين قصه، غساله را نام يك مطربه هندى دانستهاند، و سرو و گل و لاله را نام دختران او. نقل هم كردهاند كه سلطان غياث دين مصرع «ساقى حديث سرو و گل و لاله مىرود» را گفت و نتوانست آن را تمام كند، چون شاعران مجلس هم- نمىدانم چرا- نتوانستند آن را به پايان آرند، چند بازرگان از اهل فارس، صحبت حافظ شيراز را به ميان كشيدند و شاه از آنها خواست كه وقتى به شيراز مىروند از وى به نام سلطان درخواست كنند بر مصرع سلطان غزلى بسازد، و او نيز ساخت كه بعد آن را به بنگاله فرستاد نزد سلطان. درست است كه آنچه در باب سرو و گل و لاله گفتهاند مجعول است اما در مجلس سلطان غياث دين شايد كه وقتى از شاعر ياد كرده باشند و بازرگانان فارس كه در آن دستگاه راه داشتهاند، ممكن هست كه از اين «افتخار شهر» خويش تعريفها كرده باشند و ستايشها. در واقع شاعر شيراز در اين ايام در شهر خويش- مثل تقريبا هر جاى ديگر كه زبان فارسى در آنجا رايج بود- محبوبيتى تمام داشت. چنانكه از بزرگان و نامآوران شهر نيز- گذشته از دستگاه شاه و وزير- نواخت و احترام مىديد. فخر الدين عبد الصمد- يكتن از اين نامآوران كه ظاهرا جز در ديوان حافظ هيچ جا ذكرى چنين مخلصانه از وى ديده نشده است- نسبت به وى توجه خاص داشت و كسى بود كه در اين قحط- سال آدميت شاعر مىتوانست به غمخوارى او دل ببندد. كمال الدين ابو الوفاء كه از اين خواجگان شهر بشمار مىآمد در حق وى نيكيها مىكرد و وفاداريها.
اين مايه دوستى و ارادت كه از دور و نزديك نسبت به شاعر اظهار مىشد براى شاه موجب ناخرسندى مىشد و مايه رشك. در واقع، اگر درست باشد كه شاه- شجاع- با داعيه شاعرى كه داشت- به شهرت و آوازه حافظ رشك برده باشد، مىبايست تا حدى نيز بسبب علاقهاى باشد كه شاهان اطراف به اين شاعر بزرگ شيراز نشان مىدادند. در هر حال حافظ، كه در اين روزها اندك اندك سايه شوم و سنگين پيرى را بر شانههاى خسته خويش احساس مىكرد، از اين مايه شهرت و