از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٢٣ - دو رند
درخواست شيرازيان. اين پهلوانان، كه غالبا رندان و عياران محلهها هم سر- سپرده آنها بودند، در دستگاه شاه نفوذى پيدا كردند با مأموريتهاى مهم. يكتن از آنها- پهلوان اسد- مدتها حكومت كرمان يافت و وقتى بر وى شوريد سر در سر اين كار نهاد. اصفهان را به يك پهلوان ديگر داد- پهلوان خرم- و بعد از او به پهلوان محمد زين الدين. نام عدهاى از اين پهلوانان- كه بعضىشان حتى از خراسان مىآمدند- در زمره سرداران و نامآوران درگاه وى هست و حاكى است از رابطه نزديكى كه بين او وجود داشت و طبقات عامه. در واقع شاه شجاع در دلجويى از عامه نيز هيچ دقيقهاى را فرونمىگذاشت. مىگويند يك روز، موكب شاهانه وى با حشمت و جلال بسيار از كوچههاى شيراز مىگذشت. مردم، چنانكه رسم است، از در و بام با كنجكاوى و علاقه به تماشا آمده بودند. از بام خانهاى صداى پيرزنى برخاست كه دختر را صدا مىزد: فاطمه خاتون، اگر مىخواهى شاه شجاع را ببينى به بام بيا. شاه شجاع كه اين حرف را شنيد توقف كرد. همراهان سبب پرسيدند.
گفت تا فاطمه خاتون ما را نبينند از اينجا قدم بر نخواهيم داشت. در واقع نيز آنقدر ايستاد تا فاطمه خاتون از بالاى بام توانست موكب با شكوه وى را چنانكه مىخواست نظاره كند [٢٤]. رفتارى چنين ساده همه جا او را نزد عامه محبوب مىكرد. در اين صورت عجب نيست كه وقتى دشمن وى پهلوان اسد در كرمان سقوط كرد (٧٧٥)، مردم اظهار شادى را به نهايت رساندند. مىگويند پهلوان ياغى را كرمانيها پاره پاره كردند، و گوشت او را در دكانهاى قصابى خريدوفروش. چندى بعد هم كه نخست سلطان اويس و سپس شاه محمود هلاك- شدند (٧٧٦) دوستداران شاه شجاع براى بقاى دولت او دعا كردند.
دوستى شاه شجاع، در اين ايام در دل حافظ نيز موج مىزد. غزلهاى وى شاهد اين دوستى است و اگر شاعر در آنها از ممدوح مثل يك معشوق ياد مىكند فقط يك شيوه بيان شاعرانه نيست، حاكى است از احساسات قلبى.
حتى وقتى مقارن اين ايام شاه شجاع يكچند به آذربايجان رفت (٧٧٧)، حافظ، كه همراه موكب شاهانه نبود، در غزلى كه با شور و اشتياق به ياد شاه سرود، از صبا مىخواست تا در آن «ساحل رود ارس» كه شاه شيراز در آنجا به عيش و تفريح