وضعيت اسف بار پسران - ساكس، لئونارد؛ مترجم نرگس سادات چاوشي - الصفحة ٢٦٩
پاسخ داد: «آنها در شك و حيرت هستند. آنها مىپرسند: «چه اتفاقى برايت افتاده؟» من فقط به آنها مىگويم كه من به فلپ رفتم و اين مدرسه تفاوتها را ايجاد كرد.»
پرسيدم: «امّا چرا؟ چطور اگر تو به مدرسه مختلط مىرفتى همه چيز متفاوت مىشد؟»
جان، بىدرنگ جواب داد: «من هيچ شكى ندارم كه اگر به يك مدرسه مختلط مىرفتم، هنوز مواد مخدر استفاده مىكردم و الان يا زنده نبودم يا در حبس به سر مىبردم.»
من پرسيدم: «چرا؟»
پاسخ داد: «فلپ به من حس هدفمندى داد. حس اينكه چه كسى هستم. من نمىترسم از اينكه چه كسى هستم. مىتوانم به خودم افتخار كنم و شبيه آنچه قبلًا گفتم، ديگر بازى نمىكنم و ماسك نمىزنم.»
جان معتقد بود كه بازگشت او به زندگى معمولى در يك مدرسه مختلط نمىتوانست اتفاق بيفتد. فكر مىكنم ما بايد به عقيده جان احترام بگذاريم؛ زيرا هيچ كس بهتر از خودش، وضعيت او را درك نمىكند.
در يك بعد از ظهر سهشنبه در دسامبر ٢٠٠٦، من با يك گروه از والدين در تالار كنفرانس كتابخانه مركزى «آرلينگتون»[١] ويرجينا ملاقات كردم. آنجا پر از آدم شده بود؛ پدر و مادرها. من به طور خلاصه اشاره كردم كه
[١] -Arlington .