وضعيت اسف بار پسران - ساكس، لئونارد؛ مترجم نرگس سادات چاوشي - الصفحة ١٥٦
متخصّص در اين زمينه است و كتابى هم در اين مورد نوشته، بهتر است ببينيد او چه مىگويد؟».
او، پسرش را نزد آن پزشك برد تا مورد ارزيابى قرار بگيرد. پزشك با مادر جارد موافق بود. جارد به داروى قوىترى نياز داشت. زمانى كه ريتالين پاسخ نداد، دكتر آن را به آدرال تغيير داد. جارد هر روز بيشتر بىحوصله و منزوى مىشد. در اين زمان، دكتر تشخيص داد كه جارد به افسردگى مبتلا شده است. لذا پروزاك (فلوكستين) را به داروهايش اضافه كرد. زمانىكه جارد در مدرسه رفتارهاى خشمگين از خود نشان مى داد، دكتر داروى كلونيدين را نيز اضافه كرد.
جارد نه ساله شده بود؛ در حالى كه سه نوع دارو مصرف مىكرد و هنوز هم از مدرسه متنفّر بود. در اين زمان، اين خانواده بيمه خدمات درمانى را به بيمه ديگرى كه من با آن قرارداد نداشتم تبديل كردند. لذا، ارتباط من با ايشان قطع شد. چهارسال گذشت. پدر جارد ارتقاى سمت گرفت و اين خانواده به طرحى بازگشتند كه من با آن قرارداد داشتم. يك روز متوجّه شدم نام جارد استولزفاس در فهرست معاينه پزشكى روزانهام است. به توضيحى كه پرستار ذيل فهرست داروها نوشته بود دقّت كردم كه اين بود: «هيچ دارويى»! جالب توجّه بود.
به طرف اتاق رفتم. جارد را به سختى شناختم. او كاملًا متفاوت شده بود. نه فقط بزرگتر شده، بلكه تغيير كرده بود. اكنون نيرومند و كمى برنزه شده بود. امّا بزرگترين تفاوتش اين بود كه لبخند مىزد؛ لبخندى كه هرگز