وضعيت اسف بار پسران - ساكس، لئونارد؛ مترجم نرگس سادات چاوشي - الصفحة ٢١٢
دو هفته قبل من كوتاهترين قرار تاريخ را داشتم. اين قرار در يك كافىشاپ با پسرى به نام ميكاييل بود. ميكاييل ٣٢ ساله است. او هميشه مىخواست روزنامهنگار شود، امّا دو شغل را در ميانه راه رها كرد و حالا به نوشتن برنامه براى يك شركت معمارى مشغول است، امّا او از اين كار هم متنفّر است و در فكر رها كردن آن و گرفتن مدركMFA ( ليسانس علوم انسانى) و تدريس خط و نگارش ابتكارى است. من پرسيدم: «شما چطور مىتوانيد نگارش ابتكارى آموزش دهيد، در حالى كه تا به حال هيچ موردى انجام ندادهايد؟». از ميكاييل پرسيدم چگونه اوقات فراغتش را مىگذراند. او گفت بيشتر با دوستانش در كافه هاول است.
او با هيچ يك از موزهها و تئاترهاى محلى يا هر چيزى كه اصلًا نياز به هوش و اطلاعات دارد، در ارتباط نبوده است. او گفت: كاش من يك آپارتمان در اين نزديكىها داشتم. من گفتم: يك خانه دارم. او شوكه شد و گفت: «واى، شما خيلى مستقل هستيد، نيستيد؟». كل زمان قرار: دو فنجان قهوه در سى و پنج دقيقه.
من نمىتوانم به شما بگويم چند بار اين قضيه تكرار شده است. من با پسرى بيرون مىروم، معلوم مىشود كه او يك تنبل كامل و به تمام معناست. من نمىخواهم با اين پسرها قرار بگذارم. من مىخواهم به آنها بگويم: تنبلى را كنار بگذاريد و خودتان را جمع و جور كنيد. كارى انجام دهيد. شغلى بگيريد. آرزويى داشته باشيد. آيا من بايد بروم تمام جان اف