وضعيت اسف بار پسران - ساكس، لئونارد؛ مترجم نرگس سادات چاوشي - الصفحة ١٥٥
بنابراين، نمىتواند كارهاى خود را به درستى انجام دهد. جارد وسواسى است. او از كارى كه نتواند به طور كامل انجام دهد، بيزار است. مادر جارد حتى از من نخواست كه او را مورد سنجش قرار دهم؛ فقط از من تقاضاى تجويز دارو كرد. او گفت: «به نظر من اگر الان كه او هنوز خيلى كوچك است به اين موضوع توجّه نكنيم و كارى انجام ندهيم، اين موقعيت وخيمتر مىشود. او هر روز بيشتر از مدرسه متنفّر مىشود و از ديگر دوستانش عقب مىماند. بدون شك بايد كارى انجام دهيم.»
اين برخورد در پاييز ١٩٩٦ زمانى كه من در مهارتهاى تشخيصىام نسبت به الان اطمينان كمترى داشتم، اتّفاق افتاد. دبورا كاملًا مصمّم بود و تصوّر مىكنم براى هر پزشكى مشكل بود كه بتواند نظر او را عوض كند. به مدّت ٣٠ دقيقه جارد را مورد ارزيابى قرار دادم، امّا متقاعد نشدم كه او مبتلا به نوعى از اختلال كاهش توجّه و بيشفعّالى باشد. دبورا پيشنهاد داد: «چرا از دارو با دُز پايين استفاده نكنيم تا ببينيم كمكى مىكند يا خير؟» (به خاطر داشته باشيد كه اين اتّفاقات ده سال پيش از مطالعات دكتر گبريلى رخ داد.) بنابراين، من با تجويز پنج ميلى گرم ريتالين، دوبار در روز موافقت كردم. اين دارو هيچ تأثيرى نداشت. حداقل هيچ تأثير مثبتى نداشت. جارد و دبورا سه هفته بعد بازگشتند. دبورا با اقتدار گفت: «او به دُز بيشترى نياز دارد.» من پاسخ دادم: «متأسفم. من معتقد بودم كه افزايش داروى جارد كار درستى نيست. بنابراين، پيشنهاد مىكنم جارد را نزد پزشك ديگرى ببريد (و يك متخصّص معروف در اين رشته را به آنها معرفى كردم). او يك پزشك