پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٧٧ - امام سجاد عليه السلام در مجلس يزيد
مورخان از فاطمه بنت الحسين عليه السّلام نقل كردهاند كه گفت: چون در برابر يزيد نشستيم دلش به حال ما سوخت. در اين هنگام مردى سرخگون از اهل شام برخاست و با اشاره به من به يزيد گفت: يا امير المؤمنين اين كنيز را به من ببخش، من گمان داشتم كه آنان اين كار را براى خود جايز مىدانند لذا بدنم از ترس شروع به لرزيدن كرد و به دامان عمهام زينب چنگ زدم، ولى عمهام مىدانست كه چنين چيزى امكان ندارد، بنابراينرو به مرد شامى كرد و فرمود:
به خدا سوگند كه دروغ گفتى و پست شدى، نه تو قادر بر انجام چنين كارى هستى و نه يزيد!
يزيد در خشم شد و بانگ برآورد كه: دروغ گفتى، اگر بخواهم مىتوانم چنين كارى را انجام دهم!
زينب گفت: نه به خدا قسم، هرگز خداوند چنين اجازهاى به تو نداده است مگر اينكه از دين ما خارج شده دين ديگرى اختيار نمايى، يزيد از خشم به جوش آمد و گفت: آيا با من چنين درشت سخن مىگويى؟ همانا كه پدر و برادر تو از دين خارج شدهاند!
زينب پاسخ داد: اگر خود را مسلمان مىدانى بدانكه تو و پدر و جدت با دين خدا كه دين پدر و برادر من مىباشد هدايت شديد، يزيد درمانده از جواب گفت: اى دشمن خدا دروغ گفتى!
زينب گفت: اكنون تو حاكم هستى و به واسطه قدرتى كه دارى به ستم و ناروا خشم مىگيرى و ناسزا مىگويى، گويا يزيد از شنيدن اين كلام خجالت كشيد و سكوت كرد.
ناگاه دوباره مرد شامى به او گفت: اين كنيز را به من بده، اينجا بود كه يزيد