پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٧٥ - ٥ حج
در حالى از مكه خارج شديم كه هزار سوار ما را همراهى مىكردند[١].
هنگامى كه امام عليه السّلام به ميقات كه محل پوشيدن احرام است مىرسيد، سنن و مستحبات احرام را نيز بهجا مىآورد و چون مىخواست در وقت احرام بستن تلبيه كند [و ذكر لبيك اللّهمّ لبيك ... را بگويد] رنگش زرد شده و چنان مضطرب مىشد كه از تلبيه بازمىماند و چون به آن حضرت عرض مىكردند:
چرا تلبيه نمىكنيد؟ مىفرمود: بيم آن دارم كه لبيك بگويم و در جواب بشنوم لبيك تو راست نيست (چون لبيك در زبان عربى به معنى اعلام آمادگى كامل براى خدمت است و حاجى اگر صادق باشد با اين كلمه به دعوت خداوند متعال پاسخ مثبت مىدهد و اگر عمل حاجى موافق گفتارش نباشد به خدا دروغ گفته است).
به هرحال چون امام لبيكش را مىگفت از شدت ترس از خدا غش مىكرد و از مركب به زير مىافتاد و تا پايان مناسك حج همواره اين حال برايش پيش مىآمد[٢].
وقتى كه امام عليه السّلام مناسك مربوط به مسجد الحرام را به اتمام مىرساند زير ناودان رحمت به نماز مشغول مىشد. روزى در همان مكان طاووس يمانى با آن حضرت برخورد كرد و ديد ايشان به نماز ايستاده خدا را مىخواند و از ترس خدا گريه مىكند، چون امام عليه السّلام از نماز فارغ شد طاووس عرض كرد: تو را در حالت خشوع ديدم، اما سه چيز است كه به نظر من ممكن است تو را از ترس در امان دارد: يكى اينكه پسر رسول خدايى دو ديگر شفاعت جدت و سوم رحمت خداوند.
امام سجاد عليه السّلام در پاسخ وى فرمودند: «اى طاووس، اما اينكه من فرزند
[١] . حياة الامام زين العابدين/ ٢٢٧.
[٢] . نهاية الإرب ٢١/ ٣٢٦.