انديشه هاى جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٤٩
اجرا كند، از اين جهت انديشمندان بزرگ جهان; مانند افلاطون[١]، ارسطو[٢]، ابن خلدون[٣] وبرخى ديگر وجود دولت را يك پديده ى اجتناب ناپذير تلقى كرده اند.
در اين ميان، ماركس وجود دولت را تا آن جا كه اختلاف طبقاتى در ميان است ضرورى مى داند، ولى معتقد است كه پس از گسترش «كمونيسم» در سرتاسر جهان، دولت بايد از بين برود. وى تصور مى كند كه مايه ى نزاع و اختلاف تنها اختلاف طبقاتى است و پس از محو آن، مايه ى نزاعى در كار نخواهد بود كه وجود دولت را ايجاب كند.
ولى «ماركس» به جامعه انسانى تنها از يك زاويه نگريسته است و آن زاويه، اختلاف طبقاتى است، در حالى كه جامعه انسانى زواياى ديگرى نيز دارد كه اگر وى جامعه را از آن زاويه ها نيز مطالعه مى كرد، حكم به انحلال دولت ها حتى پس از به اصطلاح «گسترش كمونيسم» نمى داد، زيرا مايه ى نزاع و جدال تنها و تنها اختلاف طبقاتى نيست كه پس از محو آن، همه جهان بهشت برين گردد، بلكه غرايز ديگر بشر; مانند جاه طلبى ها و خودخواهى هاى رهبرى نشده، كانون نزاع و سرچشمه ى جدال است. از اين جهت جامعه، دولتى را لازم دارد كه افراد را به وظايف قانونى خود آشنا كند و متخلفان را مجازات نمايد و حق را به حق دار بسپارد و نظم و انضباط جامعه را كه زيربناى بقاى تمدن و مايه ى پيشرفت انسان در جهات مادى و معنوى است صيانت نمايد.
[١] الجمهورية.
[٢] السياسة، ترجمه احمد لطفى، ص ٩٦.
[٣] مقدمه ابن خلدون، ص ٤١ـ ٤٢.