انديشه هاى جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠٩
٢.امير اسماعيل سامانى تمام نقدينه هاى خود را در هرات از دست داد، او براى اين كه سربازانش به اموال مردم دستبرد نزنند دستور داد كه همگى به خارج شهر كوچ كنند، او سپاه خود را بدون مقصد به حركت درآورد، ناگهان چشم لشكريان به زاغى افتاد كه بالاى سر آنها پر مى زد، و گردن بندى در منقار داشت، آنان زاغ را تعقيب كردند، زاغ گردن بند را در چاهى افكند، به دستور امير، تنى چند وارد چاه شدند كه ناگهان با صندوقى مملو از زر و جواهر روبرو شدند كه غلامان عمرو ليث صفارى حاكم پيشين، هنگام گرفتارى او، آن را ربوده و در اين چاه پنهان كرده ولى موفق به بيرون آوردن آن نشده بودند.[١]
اين دو داستان و دهها داستان ديگر از اين نوع ، جريان هاى استثنايى است كه هرگز نمى تواند ملاك عمل گردد، و هرگز نمى توان گفت كه در زندگى بايد در انتظار چنين تصادف ها نشست بلكه ملت هاى زنده در گشودن مشكلات هيچ گاه در انتظار تصادف ها و ظهور كرامت ها ومعجزه ها از اولياى الهى نمى نشينند بلكه خود را موظف مى دانند كه از طريق كار و كوشش بر دشوارى ها پيروز شده و گره از زندگى بگشايند، زيرا مى دانند كه جهان آفرينش بر يك رشته علل و اسباب طبيعى استوار است و جامعه انسانى موظف است كه در نيل به مقاصد خود، درب علل را بكوبد و از طريق آنها به مقصد برسد.
پيامبر عاليقدر اسلام و اولياى الهى در زندگى فردى و اجتماعى خود، در انتظار معجزه ها ننشسته و پيوسته با اتكاى به فضل و كرم خدا، از طريق كار و كوشش به اهداف خود مى رسيدند و لحظه هايى كه جان ها به لب مى آمد، و نفس ها در سينه تنگ مى شد و تمام درب ها را بسته مى ديدند، باز از پاى
[١] از گوشه و كنار تاريخ.