الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٧٢ - حمله نعمان بن بشير انصارى بر عين تمر و مالك بن كعب ارحبى
در دادم هيچ كس به نداى من پاسخ نداد. آرى شما هرگز برادرانى در دوستى صادق، نبودهايد. من- به خدا قسم- به دست شما گرفتار شدهام. كرانى هستيد كه نمىشنويد و لالانى كه سخن نمىگوييد و كورانى كه ديدن نتوانيد. سپاس خداى را پروردگار جهانيان. واى بر شما، به يارى برادرتان مالك بن كعب برخيزيد كه نعمان بن بشير با جمعى از مردم شام- كه چندان هم شمارشان افزون نيست- به جنگ او آمده است. برخيزيد و بسيج نبرد كنيد، شايد خدا به نيروى شما دست ستمكاران را ببرد.»
على (ع) اين بگفت و از منبر فرود آمد. كسى از جاى نجنبيد، على (ع) نزد سران و بزرگانشان كس فرستاد و فرمان داد كه از جاى برخيزند و مردم را به جنگ تحريض كنند. آنان نيز كارى نكردند.
عدىّ بن حاتم بر خاست و سخن آغاز كرد:
محلّ بن خليفه [٤٧] گويد: چون على به مقر خود در آمد عدىّ بن حاتم بر پاى خاست و گفت:
اين به خدا قسم خذلانى زشت است اين به خدا قسم خذلانى نكوهيده است ما با امير المؤمنين على بن ابى طالب بيعت نكرديم كه او را واگذاريم. پس گفت: يا امير المؤمنين با من هزار مرد از قبيله طى هستند كه از فرمان من سرپيچى نمىكنند. اگر فرمايى كه با آنان رهسپار نبرد شوم، خواهم شد.
على (ع) گفت: نه، نمىخواهم يك قبيله از قبايل عرب را به جنگ بفرستم. ولى تو به نخيله رو و در آنجا لشكرگاه بر پاى كن. عدىّ بن حاتم برفت و لشكرگاه برپا كرد. على (ع) براى هر مرد هفتصد درهم مقرر كرد و جمعا جز قبيله طى- ياران عدى بن حاتم- هزار سوار بر او گرد آمد. عدى بن حاتم آنان را به سواحل فرات برد به اراضى پايين دست شام حملههايى كرد و بازگشت.
عبد اللّه بن جوزه ازدى گويد: من با مالك بن كعب بودم، هنگامى كه نعمان بن بشير با دو هزار بر سر ما تاختن آورد و ما بيش از صد تن نبوديم. مالك به ما گفت، در همين قريه پيكار كنيد و در پشت ديوارها. و خويشتن به هلاكت ميفكنيد. بدانيد كه خداى تعالى ده تن را بر صد تن و صد تن را بر هزار تن و اندك را بر بسيار غلبه دهد. و اين از كارهاى خداست. سپس گفت: در اين ناحيه از شيعيان على (ع) و ياران و كارگزاران او، نزديكتر به ما قرظة بن كعب و مخنف بن سليم است. به نزد ايشان بشتاب و حال ما با ايشان بگوى و بگوى كه تا آنجا كه در توان دارند به يارى ما آيند. من شتابان برفتم و او و يارانش را در برابر دشمن ترك كردم، آنان همچنان به سوى هم تير مىانداختند. نزد قرظة بن كعب رفتم و از او يارى خواستم. قرظة گفت: من كارگزار خراجم و كسى را ندارم كه با تو همراه كنم. پس نزد مخنف بن سليم شدم و او را بياگاهانيدم. او عبد الرحمن بن مخنف را با پنجاه مرد جنگى با من بفرستاد. مالك بن كعب و يارانش خود تا عصر با آنان جنگيده بودند كه ما رسيديم. كعب و يارانش غلافهاى