الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٣٥ - روش على عليه السلام در بيت المال
يزيد بن محجن تيمى گويد كه: على عليه السلام شمشير خود به بازار آورده بود و مىگفت:
چه كسى اين شمشير را از من مىخرد. به خدا سوگند اگر بهاى ازارى داشتم آن را نمىفروختم.
ابو رجاء گويد: على عليه السلام شمشير خود به بازار آورد و گفت: چه كسى اين شمشير از من مىخرد. اگر بهاى ازارى داشتم آن را نمىفروختم.
ابو رجاء گويد: گفتم يا امير المؤمنين من براى تو ازارى مىخرم و بهاى آن را به هنگام پرداخت عطا از تو مىگيرم. پس برايش ازارى خريدم تا آن زمان بهايش را بدهد. چون عطاى خويش بستد، دين من ادا كرد.
از جعفر بن محمد عليه السلام روايت شده كه: عقيل نزد على (ع) آمد و على (ع) در صحن مسجد كوفه نشسته بود و گفت: سلام بر تو يا امير المؤمنين و رحمت خدا. على (ع) گفت:
عليك السلام اى ابو يزيد. پس روى به فرزند خود حسن (ع) كرد و گفت: برخيز عمّت را به خانه ببر. حسن، عقيل را به خانه برد و نزد پدر بازگشت. على (ع) او را گفت: برايش جامهاى نو بخر و ردايى نو و ازارى نو و كفشى نو. ديگر روز نزد على (ع) آمد سراپا به نو آراسته و گفت:
سلام بر تو يا امير المؤمنين. على گفت: عليك السلام اى ابو يزيد. عقيل گفت: يا امير المؤمنين نمىبينم كه جز اين سنگريزهها چيزى از دنيا نصيبت شده باشد. على (ع) گفت: ابو يزيد چون عطاى خويش گرفتم آن را به تو دهم. عقيل از نزد على (ع) به نزد معاويه رفت. وقتى كه معاويه از آمدنش خبر يافت، فرمان داد كرسيها نهادند و ياران خويش بر آنها نشانيد. عقيل به مجلس در آمد. معاويه فرمان داد كه صد هزار درهم به او دهند. عقيل درهمها بستد. معاويه گفت:
مىخواهم بگويى كه ميان لشكرگاه من و لشكرگاه على چه فرقى ديدى. عقيل گفت: به لشكرگاه امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) گذشتم. شبى داشت چون شبهاى پيامبر (ص) و روزى چون روزهاى پيامبر (ص) با اين فرق كه پيامبر (ص) در آن ميان نبود. اما به لشكرگاه تو در آمدم جمعى از منافقين را از آن كسان كه در شب عقبه [٤٥] بر رسول اللّه غدر كردند، ديدم.
پس عقيل گفت: اى معاويه آن كيست در دست راست تو نشسته است؟
معاويه گفت: عمرو بن العاص است.
عقيل گفت: اين كسى است كه شش مرد ادعا مىكردند كه پدر او هستند و عاقبت از آن ميان آنكه قصاب بود، بر ديگران غلبه يافت. اكنون بگوى كه آن ديگرى كيست؟
معاويه گفت: ضحاك بن قيس الفهرى است.
عقيل گفت: به خدا سوگند در زمان جاهليت كار پدرش اين بود كه مزدى مىگرفت و حيوان نر را بر مادگان مىجهانيد. اكنون بگوى كه آن ديگرى كيست؟
معاويه گفت: ابو موسى اشعرى است.
عقيل گفت: مادرش دزد بود.