الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٩٢ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
ندا در دهد كه مردم همگى در امانند مگر كسى كه متعرض كار ما و سلطه ما شود. آمدن او يك روز پيش از روز ترويه بود. چون چنين شد قريش و انصار و آن گروه از صحابه و صالحان ميان دو طرف به آمد و شد پرداختند و خواستند كه مصالحه كنند و هر دو طرف از اين صلح خوشدل شدند.
اما قثم بن عباس به مردم مكه و نيكخواهى آنان اعتماد نداشت، اما يزيد بن شجره مردى پارسا بود و نمىخواست در حرم كعبه از او شرى زايد.
عمرو بن محصن گويد: يزيد بن شجره بر خاست و حمد و ثناى حق به جاى آورد، سپس گفت:
«اما بعد، اى ساكنان حرم و اى كسانى كه به حج آمدهايد، مرا فرستادهاند كه بر شما در نماز امامت كنم و نماز جمعه بگزارم و امر به معروف و نهى از منكر كنم. ديدم كه والى اين شهر از آمدن ما در رنج است و نمىخواهد با ما نماز بخواند و ما نيز از نماز گزاردن با او كراهت داريم.
اگر مىخواهد نه او در نماز امامت كند و نه ما و مردم مكه را واگذاريم تا يكى را اختيار كنند و در نماز به او اقتدا نمايند. اگر او از اين پيشنهاد سرباززند، ما نيز سر بازخواهيمزد. به خدايى كه جز او خدايى نيست، اگر بخواهم بر مردم نماز مىگزارم و او را و همه يارانش را كه از او دفاع مىكنند دستگير مىكنم و به شام مىبرم. به خدا سوگند نمىخواهم كه حرمت اين حرم را بشكنم.»
سپس يزيد بن شجره، نزد ابو سعيد خدرى آمد و گفت: خدايت رحمت كناد، اين مرد را ملاقات كن و او را بگوى كه هم من از نماز كنار مىجويم و هم تو بجوى. مردم مكه را واگذار تا هر كه را مىخواهند به امامت نماز خويش بر گزينند. به خدا سوگند اگر بخواهم تو را و ايشان را به شام گسيل دارم ولى آنچه مرا به سخنى واداشت كه شنيدى جز خشنودى خداى و نگهداشت حرمت حرم او نبود زيرا اين كار به پرهيزگارى نزديكتر است و پايانى بهتر دارد.
ابو سعيد او را گفت: مردى از مردم شام نديدهام كه گفتارش از تو به صواب نزديكتر باشد و انديشهاش بهتر از انديشه تو.
ابو سعيد به نزد قثم رفت و گفت: نمىبينى كه خدا چه نيكى بزرگى در حق تو نمود؟ و آنچه رفته بود بگفت. پس هر دو از امامت نماز كناره جستند و مردم شيبة بن عثمان را بر گزيدند و او نماز به جاى آورد. چون مردم حج خويش بگزاردند يزيد بن شجره به شام بازگرديد. در اين حال سپاه على (ع) در رسيد. و دانستند كه به شام بازگشته است. سردار سپاه معقل بن قيس بود از پى او راند. و زمانى به او رسيد كه از وادى القرى هم رفته بود. چند نفرى را اسير كردند و هر چه با آنان بود گرفتند و نزد امير المؤمنين (ع) بازگشتند. على (ع) اسيران را فديه اسيرانى كه از ياران او در نزد معاويه بود قرار داد و آنها را آزاد نمود.
امير المؤمنين (ع) مردم كوفه را گفت: مىبينم كه اين قوم- يعنى شاميان- بر شما چيره