الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٢٥ - خبر بنى ناجيه
سپس روى به ما نهاد و گفت: در كنار آن آب فرود آييد، برفتيم تا به آب رسيديم و در آنجا پياده شديم. چون پياده شديم دسته دسته شديم. ياران ما ده ده، نه نه، هشت هشت و هفت هفت گرد هم حلقه زدند و طعامى كه داشتند در ميان نهادند و به خوردن پرداختند، سپس بر سر آب رفتند و آب آشاميدند.
زياد گفت: اسبانتان را علف دهيد ما توبرهها بر سر اسبان زديم. زياد با پنج سوار كه يكى از آنها عبد اللّه بن وأل بود، ميان ما و آن قوم ايستاد. آنان به سويى رفتند و اندكى از ما دور شدند و فرود آمدند. زياد خود به سوى ما آمد، وقتى كه ديد پراكنده شدهايم و هر چند تن در جايى حلقه زدهايم گفت: سبحان اللّه، شما براى نبرد آمدهايد، به خدا سوگند اگر اين قوم در اين ساعت كه غافل از دشمن نشستهايد بر سر شما مىآمدند به همه آرزوهاى خود مىرسيدند. بشتابيد و به نزد اسبانتان برويد. ما برخاستيم و به نزد اسبانمان رفتيم. بعضى وضو مىساختيم و بعضى آب مىخورديم و بعضى اسبانمان را آب مىداديم. چون از اين كارها فراغت يافتيم زياد نزد ما آمد، استخوانى را كه به آن اندكى گوشت چسبيده بود، دندان مىزد. دو يا سه بار دندان زد.
آنگاه از ابريقى آب نوشيد و استخوان را افكند. سپس گفت: اى مردان ما با دشمن روياروى هستيم شمار اين قوم همانند شمار شماست و نپندارم كه بيش از پنج تن يك گروه از ديگرى افزون باشد. به خدا سوگند كه كار به جنگ خواهد كشيد و اگر چنان شد نبايد شما عاجزتر از آنها باشيد سپس گفت: هر يك از شما عنان اسب خود بگيرد تا برويم و نزديك آنها شويم. من فرمانده آنان را فراخوانم، و با او سخن گويم. اگر آنچه مىگويم نپذيرفت، چون شما را فراخواندم بر اسبها سوار شويد و همه عنان در عنان به نزد من آييد. زياد پيش افتاد و برفت و من هم با او بودم. ديدم يكى از آن قوم مىگفت: اينان خسته و كوفته از راه رسيدند و شما راحت كرده و آرميده بوديد. رهايشان كرديد تا پياده شدند و خوردند و آشاميدند و خود و اسبانشان خستگى به در كردند. اين به خدا قسم بدترين تدبيرها بود. زياد بن خصفه، خرّيت را پيش خواند و او را گفت به يك سو شويم تا به گفتگو پردازيم. خرّيت با چهار سوار بيامد. به زياد گفتم: سه نفر ديگر از اصحاب ما را فراخوان تا به هنگام گفتگو شمار ما و آنان يكسان باشد.
زياد گفت: هر كه را خواهى صدا بزن. سه نفر ديگر را صدا زدم و هر دو طرف پنج سوار بوديم.
زياد از خرّيت پرسيد: چه شد كه با امير المؤمنين دشمن شدى و با ما خصومت ورزيدى و از ما جدا شدى؟ خرّيت گفت: من نه از امام شما خشنودم و نه از راه و روش شما. ديدم بهتر اين است كه از شما جدا شوم و در كنار كسانى باشم كه به شورا دعوت مىكنند. اگر مردم به كسى رأى دادند كه مورد موافقت همگان بود من نيز با مردم خواهم بود. زياد گفت: واى بر تو، آيا مردم توانند به مردى از ميان خود رأى دهند كه در شناخت خدا و كتاب او و سنت رسول او همتاى على (ع) باشد، افزون بر اينها با رسول اللّه (ص) خويشاوند باشد و در اسلام سابقهاى چون او