ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٨٠ - نقد روش اكثر صحابه و تابعين و پيروانشان كه به نفى جهات نقص از خدا اكتفاء كرده در آيات متشابه سكوت مىنمودهاند
بله اكثر صحابه و تابعين و تابعين تابعين، يعنى طبقه بعد از ايشان، اين طريقه را داشتهاند، و غزالى آن را به چهار امام يعنى ابو حنيفه و مالك و شافعى و احمد و نيز بخارى و ترمذى و ابى داوود و سجستانى صاحبان صحاح و نيز به بزرگان علماى گذشته نسبت داده.
علت اينكه ايشان از اثبات صفات براى خدا سكوت كردهاند- به طورى كه جمعى گفتهاند- اين بوده كه گفتهاند، ثابت بعد از منفى خلاف ظاهر لفظ است، و چون چنين است اثبات صفات مصداق تاويلى است كه آيه(وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ)[١] آن را حرام كرده، البته اين اشخاص[٢]، آيه آل عمران را در كلمه الا اللَّه وقف كردهاند، در نتيجه علم به تاويل كتاب را منحصر در خدا دانستهاند، بلكه بعضى از ايشان، از تاويل تجاوز كرده مطلق تفسير را منع كرده- و به طورى كه آلوسى[٣] نقل كرده- گفتهاند: هر كس قرآن را تفسير كند او نيز آن را تاويل كرده، چون تاويل همان تفسير است.
و ما در ذيل آيه محكم و متشابه در سوره آل عمران بيانى گذرانديم، مبنى بر اينكه تاويلى كه قرآن آن را مذمت كرده غير از معناى مخالف ظاهر لفظ است، و رد متشابه به محكم، و بيان متشابه به وسيله محكم تاويل نيست، و نيز گفتيم كه تاويل تفسير نيست[٤].
علاوه بر اين خود همين آقايانى كه در بيانات دينى مربوط به اسماء و صفات خدايى احتياط كردهاند، كه ما تنها مىتوانيم نواقص را نفى كنيم، اما چيزى اثبات نمىكنيم، معذلك در مقام عمل احتياط خود را فراموش كرده، آنچه در كتاب و سنت از اوصاف و افعال خداى تعالى وارد شده همه را بر معناى متعارف و بشرى خود (با اينكه مشوب به نواقص امكانى است) حمل نموده، عرش و كرسى و حجاب و قلم و لوح و نامههاى اعمال و درهاى آسمان و از اين قبيل را بر همين مصاديق معمولى كه عرش و كرسى و لوح و قلم و امثال آن در نزد ما افراد بشر متعارف دارند حمل كردهاند، و حال آنكه اين عناوين با آن عنوانهايى كه در اثباتش احتياط مىكردند در ملاك واحدند، و آن ملاك اين بود كه اثبات آنها مستلزم اثبات نواقصى از قبيل احتياج و امكان است، كه هر فرد مسلمان بايد خداى را از آن منزه بدارد.
براى اينكه از نظر ما افراد بشر آن علتى كه امثال عرش و كرسى و لوح و قلم را پديد
[١] سوره آل عمران، آيه ٧.
[٢] ( ٢ و ٣) روح المعانى، ج ٣، ص ١٦٠.
[٣] ( ٢ و ٣) روح المعانى، ج ٣، ص ١٦٠.
[٤] روح المعانى، ج ١٦، ص ١٥٦.