ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٨٧ - داستان ادريس پيغمبر(ع)(روايات و اقوال مختلف در باره آن جناب و سر گذشت او)
رسيد، به مسجد آمده عذر خواهى كرد. آرى اين مقام صديقين است كه هيچ سخنى نگويند مگر آنكه بدان عمل كنند.
داستان ادريس پيغمبر (ع) [ (روايات و اقوال مختلف در باره آن جناب و سر گذشت او)]
١- در قرآن كريم داستان آن جناب جز در دو آيه از سوره مريم نيامده، و آن دو آيه اين است كه مىفرمايد(وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا، وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا)[١] و دو آيه از سوره انبياء كه مىفرمايد(وَ إِسْماعِيلَ وَ إِدْرِيسَ وَ ذَا الْكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِينَ وَ أَدْخَلْناهُمْ فِي رَحْمَتِنا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِينَ)[٢].
و در اين آيات خداى تعالى او را به ثنايى جميل ستوده و او را پيامبرى صديق و از زمره صابرين و صالحين شمرده، و خبر داده كه او را به مكانى منيع بلند كرده است.
٢- از جمله روايات وارده در داستان ادريس روايتى است كه كتاب كمال الدين و تمام النعمه به سند خود از ابراهيم بن ابى البلاد از پدرش از امام محمد باقر (ع) نقل كرده، و چون حديث طولانى بود ما آن را تلخيص كرديم. و خلاصهاش اين است كه: ابتداء نبوت ادريس چنين بوده. كه در عهد وى سلطانى جبار بوده، روزى براى گردش سوار شده و به سير و تنزه مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمينى سبز و خرم رسيد و از آنجا خوشش آمد و دلش خواست تا آنجا را به ملك خود در آورد، و آن زمين مال بندهاى مؤمن بود، دستور داد احضارش كردند، و در باب خريدن آن به گفتگو پرداخت، ولى مرد حاضر به فروش نشد، پادشاه به شهر خود بازگشت در حالى كه در باره اين پيشامد اندوهناك و متحير بود، با همسرش مشورت كرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت مىكرد، زن چنين نظر داد كه چند نفر شاهد دروغين وادار كن تا گواهى دهند كه فلان شخص از دين پادشاه بيرون شده دادگاه حكم قتلش را صادر كند و ملكش را به تصرف در آورد، شاه همين كار را كرد، و زمين آن مرد مؤمن را غصب نمود.
خداوند به ادريس وحى فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته اين پيام را از ناحيه خدا به وى برساند كه: آيا به كشتن بنده مؤمن و بىگناه من راضى نشدى، زمينش را هم مصادره كردى و
[١] سوره مريم، آيه ٥٦ و ٥٧.
[٢] سوره انبياء، آيه ٨٥ و ٨٦.