جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٩٦ - ١٨ احسان و بخشش به قدر معرفت
سرزنش کرد از این جهت كه چرا از كسانى كه نمیشناختى، پذيرایى كردى؟! از اين جريان مدتها گذشت، تا آن كه سخت در مضيقه قرار گرفتند و به شهر مدينه رفتند، پيرزن از كوچه بنىهاشم عبور مىكرد که ناگهان چشم امام حسن مجتبى٧ به پيرزن افتاد و او را شناخت. فوراً غلام خود را به دنبال آن پيرزن فرستاد، وقتى پيرزن نزد آن حضرت آمد، فرمود: آيا من را میشناسى؟
عرض کرد: خير، حضرت فرمود: من آن مهمانی هستم كه در فلان روز به همراه دو نفر ديگر بر تو وارد شديم و تو به ما خدمت كردی و ما را از گرسنگى و تشنگى نجات دادى. پيرزن عرض کرد: پدر و مادرم فداى شما! من برای خشنودى خدا به شما خدمت كردم و انتظار چيزى نداشتم. حضرت دستور داد تا تعدادى گوسفند و يك هزار دينار به پاس ايثار پيرزن به او بدهند. سپس او را به برادر خود حسين٧ و عبداللّه معرّفى نمود؛ و آنها هم به همان مقدار به پيرزن كمك نمودند. [١]
١٥. پاداش دسته گل اهدایی
یکی از کنیزان امام حسن٧ خدمت حضرت رسید، سلام کرد و دسته گلی تقدیم آن حضرت کرد. حضرت هدیه آن کنیز را پذیرفت و به او فرمود: تو را در راه خدا آزاد کردم. انس که ناظر این برخورد انسانی بود با شگفتی از آن حضرت پرسید: چگونه در مقابل یک دسته گلِ بیارزش او را آزاد کردید؟!
حضرت با تبسّمی حاکی از رضایت خاطر فرمود: خداوند اینگونه ما را ادب کرده است آنجا که در قرآن میفرماید: (إِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا)[٢] اگر کسی به شما نیکی کرد، نیکی او را بهتر از او جبران کنید. من فکر کردم، از هدیه این
[١].بحار الأنوار، ط دار الاحیاء التراث، مجلسي، محمد باقر، ج٤٣، ص٣٤١.
[٢]. سوره نساء، آیه ٨٦.