جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٤٣٣ - ٢٣ ممنوعیّت ملی گرايی در اسلام
زیاد فوراً به حضور رسول خدا رسید و عرض کرد: یا رسول الله! پدر و مادرم به فدایت! جویبر پیامی از جانب شما آورد ولی من جواب رضایت بخش به ایشان ندادم و اینک شرفیاب شدم تا به عرضتان برسانم، رسم ما طایفه انصار این است که دختران خود را جز به هم شأن خود نمیدهیم.
پیغمبر فرمود: ای زیاد! جویبر مؤمن است و مرد مؤمن هم شأن زن مومن است، دخترت را به ازدواج او درآور! زیاد بدون چون و چرا به خانه برگشت و آنچه از پیغمبر شنیده بود به دخترش گفت. دختر گفت: پدر جان! دستور پیغمبر باید اجرا شود. بعد از مدتی زیاد از اتاق بیرون آمد و دست جویبر را گرفت به میان طایفه خود آورد و دخترش ذلفا را به عقد او در آورد و مهریهاش را از مال خود تعین نمود و جهاز خوبی برای عروس تهیه دید و دختر را برای رفتن به خانه داماد آماده ساخت. آنگاه از جویبر پرسید: آیا خانه داری که عروس را به آنجا ببری.
پاسخ داد: نه، منزلی ندارم. زیاد دستور داد خانه مناسب با تمام وسایل لازم برای جویبر فراهم کردند و لباس دامادی بر جویبر پوشاندند و عروس را نیز آرایش نموده به خانه شوهر فرستادند. به اینگونه «ذلفا» دختر زیبای یکی از بزرگترین و شریفترین قبیله بنیبیاضه به همسری جوانی سیاه چهره، بیپول که تنها به زیور ایمان آراسته بود درآمد.
جویبر به هجله دامادی وارد شد، همین که چشمش به رخسار زیبای عروس افتاد و خود را در خانهای دید که همه وسایل زندگی در آن مهیّا است، برخاست و به گوشه اتاق رفت و تا سپیده دم به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت. وقتی صدای اذان صبح به گوشش رسید، برخاست برای نماز به سوی مسجد حرکت کرد روز که شد اطرافیان سرگذشت شب را از همسرش ذلفا پرسیدند.
او گفت: جویبر شب را تا سحر در حال تلاوت قرآن و نماز بود، اذان صبح را که