جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٠٢ - ٢٦ اثر نیکی به خویشاوندان در تأخیر اجل
٢٤. بجای احسان به من، به شيعيانم احسان کن
امام باقر٧ فرمود: روزی منصور دوانيقى تصميم گرفت پدرم امام صادق٧ را به قتل برساند. دستور داد پدرم را احضار کنند، استاندار مدينه طبق دستور منصور پدرم را دست گير كرد و به سوى منصور دوانيقى روانه ساخت.
همين كه پدرم، در مقابل خليفه قرار گرفت، خليفه تبسّمىكرد و پس از خوشآمد گویی، وى را محترمانه كنار خود نشاند و بسيار اظهار علاقه و محبّت كرد. سپس گفت: يا بن رسول اللّه! من تصميم قتل شما را داشتم؛ امّا وقتى به نزد من آمدید، آنچنان محبّت و علاقه شما در دل من جاى گرفت كه از تمام عزيزانم، عزيزتر و محبوبتر گشتید. با این حال اخبار ناراحت كنندهای به من رسیده است، از جمله شنيدهام كه شما در جلسات خود ما را به زشتى و عدم صلاحيّت در خلافت یاد مىكنید؟ پدرم فرمود: خير، من هرگز نام تو را به بدى و زشتى ياد نكردهام.
منصور دوانيقى خندهاى كرد و گفت: به خدا قسم! تو نزد من از تمام افراد راستگوتر هستى، اكنون مشكلات زندگى خود را مطرح نما كه هر چه باشد برآورده خواهد شد. امام فرمود: من در وضعيّت خوبى هستم و از هر جهت بینيازم، اگر میخواهی به من احسان کنی، از کشتن اهل بيت و شيعيانی که از طرف مأمورين شما دستگیر شدهاند درگذر و با این کار به آنان احسان کن.
منصور پيشنهاد آن حضرت را پذيرفت و دستور داد تا مبلغ يكصد هزار درهم به آن حضرت بدهند تا بين فقرا تقسيم نمايد.
همين كه حضرت از دربار خليفه بيرون آمد، پيرمردان و جوانانِ فقیر قريش به همراه او حركت كردند و حضرت از آنان دستگیری نمود. يكى از جاسوسان منصور به پدرم عرض كرد: يا بن رسول اللّه! موقعى كه بر خليفه وارد شدید، چه سخنى را بر زبان جارى نمودید، كه خشم و غضب خلیفه خاموش گشت و از تصميم خود