جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣١٣ - ٢٢ ملاک اصلی در ازدواج
درخواست نمود كه از اين فكر منصرف شوم. پدرم نيز با تندى ملامتم كرد و من را از اين ازدواج منع نمود؛ ولى من كه اين وصلت را مايه خوشبختى و سعادت خود تصور مىكردم، همچنان در عزم خويش راسخ بودم.
سرانجام پدرم گفت: اگر به اين كار اقدام نمايى، ديگر حق نداری به منزلم رفت و آمد كنى. از گفته پدر ناراحت شدم زيرا با نداشتن مسكن، ازدواج ما به تأخير مىافتاد. اين موضوع را به اطلاع زن مورد علاقهام رساندم. او با گشادهرويى من را به خانه خود دعوت نمود و گفت: در همين منزل زندگی خواهيم كرد.
خيلى خوشحال شدم به منزل پدر رفتم و اثاثيه خود را كه با زحمت و كار چندين ساله براى ازدواج خود تهيه كرده بودم، به منزل زن منتقل نمودم و با مهر سنگينى با او رسماً ازدواج كردم. چند ماهى بيشتر نگذشت كه علاقه من نسبت به زن كاهش يافت از طرفی زن از من پول زيادى مطالبه مىكرد و من را به علت كمی درآمد سرزنش مىنمود.
رفته رفته بناى ناسازگارى گذارد و كار به اختلاف كشيد تا جایی که بر اثر پريشانى فكرى و تشويش خاطر، به موقع سر كار حاضر نمیشدم و نمىتوانستم به درستى انجام وظيفه كنم. اولياى موسّسه چند بار تذكر دادند، ولی مفيد واقع نشد تا بعد از مدتی بر اثر بىنظمى اخراجم کردند.
وقتی زن متوجه شد كه بيكار شدهام، من را به منزل راه نداد. وقتی اثاثيهام را مطالبه كردم، انكار كرد. مقاومت نمودم، فرياد زدم، فائدهای نداشت و بچههای آن زن من را تهدید کردند. اكنون در سختترين شرايط به سر مىبرم.
پدرم از من ناراحت و دلگیر است و من را به منزل راه نمیدهد. مادرم رنجيده خاطر و ناراضى است و به من اعتنا نمىكند. از موسسه اخراج شدم و بيكار شدم. اثاثیهای كه محصول چندين سال كار و كوششم بود، از دست دادهام. زنم من را طرد