جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٨٠ - ١٠ منع از بازار سیاه به زیان مسلمانان
میکردم. قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانواییها تعطیل بودند، مردم ایران و تهران به شدت گرسنگی میکشیدند.
عدهای پولدار به هر قیمتی که بود نان و ارزاقشان را تهیه میکردند و عدهای از خدا بیخبر با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی میکردند. شبی پدرم دستم را گرفت تا با هم به خانه همسایه برویم تا کمی از او گندم یا جو بخریم. همسایه ما دلّال گندم و جو بود. پدرم هر قیمتی که میگفت همسایه با لحن خاصی میگفت: برو بالاتر... برو بالاتر...
هنگامی که این مرد در اتاق عمل دقت کرد دید این مرد همان مردی است که دکتر هنگام عمل میگفت: برو بالاتر را قطع کن. یعنی کسی بود که مبلغ غلات را در هنگام قحطی، بالا میبرد. وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه که بودم. گندم و جو میفروختم. خیلی سال پیش. قبل از این که در شاه عبدالعظیم ساکن بشوم... دیگر تحمل شنیدن بقیّه صحبتهایش را نداشتم. [١]
٨. عاقبت آبلیمو فروش محتکر
در کربلا عطّار مشهوری زندگی میکرد. روزگاری مریض شد و بیماریش طولانی گردید. یکی از دوستان به عیادتش رفت؛ دید که از وسایل زندگی چیزی برایش باقی نمانده است؛ فقط حصیری در زیر بدن و متکایی در زیر سر دارد. تاجرِ ثروتمندِ دیروز، حالا به چنین روزی افتاده بود در همین حال، پسر تاجر وارد شد و گفت: پدر، برای نسخه امروز پول نداریم تا دارو بخریم.
تاجر، متکّای زیر سرش را به او داد و گفت: این را هم ببر و بفروش، تا ببینم راحت میشوم یا نه؟ دوست تاجر، از وی پرسید: جریان چیست؟ تاجر گفت: من در کربلا،
[١].[١١٩] برگرفته از مجله مشاور به نقل از دکتر مرتضی عبدالوهابی استاد آناتومی دانشگاه تهران و نیز وبلاگ داستانکده به آدرس: https://t. me/odo_ac