جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٤١ - ٣٢ برخی از حقوق شوهر نسبت به زن
همراه يهوديان به كار كردن در گلخانه گماشتند تا اين كه روزى يكى از رؤساى عرب كه من را هم میشناخت از آنجا گذر كرد، و پرسيد: فلانی چرا به اينجا آمدهای؟ اين چه حال پريشانى است كه در تو مىنگرم؟
دل آن سردار عرب به حالم سوخت و به من رحم كرد و ده دينار داد و من را از اسارت نجات داد و همراه خود به شهر حلب آورد. بعد از مدّتی دخترش را به همسرى من درآورد و مهريهاش را صد دينار قرار داد. پس از مدّتى آن دختر بدخوى با من بناى ناسازگارى گذاشت، زبان دراز كرد و با رفتار ناهنجارش زندگى را بر من تلخ نمود و زبان سرزنش و عيبجويى گشود و گفت: مگر تو آن كس نيستى كه پدرم تو را از فرنگيان خريد و آزاد کرد؟ گفتم: آرى من آنم كه پدرت من را با ده دينار از فرنگيان خريد و آزاد نمود ولى من را به صد دينار مهريه، گرفتار و اسیر تو ساخت.
شنيـــدم گوسفنـــدى را بـــزرگــى رهــانيد از دهـــــان و دســـت گرگى
شبانگه كارد بر حلقش بماليد روان گـــــوسفنـــــد از وى بنــــاليـــــــد
كـه از چنگال گرگم در ربــودى چو ديدم عاقبت،خود گرگ بودى[١]
٣٠. حفظ اسرار خانواده
مفضّل بن قيس میگوید برای امام صادق٧ بعضى از مشكلات زندگى خود و خانوادهام را بیان كردم. امام به كنيز خود فرمود: آن كيسه را بياور. سپس به من فرمود: در اين كيسه مقدار چهارصد دينار است، كه منصور دوانيقى آنها را براى من ارسال کرده است، آنها را بردار و مشكلات زندگى خود و خانوادهات را برطرف کن. پس از آن كه كيسه را گرفتم، عرض کردم: يا بن رسول اللّه! من تقاضاى پول نكردم بلكه خواستم در حقّ من دعا فرمایید، تا به دعاى شما گرفتارىهاى من برطرف گردد.
[١].[٥١٨] گلستان سعدی باب دوم: در اخلاق پارسایان حکایت شماره ٧٠.