جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٤٨ - ٣٤ اخلاص در ارتباط با دیگران
ادای احترام کرده و به او راه دادند. در این بین یکی از همراهان هشام از وی پرسید: این شخص که بود؟ هشام با این که به خوبی امام را میشناخت گفت: نمیشناسم!
اتفاقاً فرزدق شاعر چیره دست عرب، در آنجا حضور داشت و گفتگوی هشام و مرد شامی را شنید، با این که از شعرای دربار بود و از آنها هدایا و جوایزی را دریافت میکرد، با خلوصی که نسبت به اهلبیتb داشت، تاب نیاورد و گفت: اما من او را میشناسم! ای مرد شامی از من بپرس! مرد شامی گفت: او کیست؟
فرزدق آن شعر زیبا و تاریخی خود را سرود که مضمون آن این است: این بزرگمرد همان کسی است که سرزمین مکه، جایگاه او را میشناسد، خانه خدا و داخل حرم الهی، نیز حسب و نسب او را میداند. این مرد فرزند بهترین بندگان خداست. این مردِ پرهیزکار، پاک سرشت، پاکزادِ نامور است.
هنگامی که قریش او را میبیند میگوید: جود و کرم و بزرگواری در شخصیت بیمانند او به انتها رسیده است. هنگامی که جلو میآید تا حجرالاسود را استلام کند، دیوار خانه خدا از شوق میخواهد کف دست او را ببوسد! سپس رو به هشام کرد و گفت: ای هشام این که گفتی: او را نمیشناسم زیانی به وی نمیرساند، زیرا عرب و عجم چنان که باید او را میشناسند... .
هَذَا الَّذِی تَعْرِفُ الْبَطْحَاءُ وَطْأَتَهُ وَ الْبَیــــتُ یعْــرِفُهُ وَالْحِـــلُّ وَالْحَــرَمُ
هَذَا ابْنُ خَیرِ عِبَــــادِ اللَّهِ کلِّهِمُ هَذَا التَّقِی النَّقِی الطَّاهِرُ الْعَلَمُ...
هشام از شنیدن اشعار شورانگیز فرزدق بر آشفت و هنگام بازگشت از مکّه به مدینه، دستور داد فرزدق را زندانی کنند. ولی چندی بعد او را آزاد کردند. موقعی که در زندان بود، امام زین العابدین ده هزار درهم برای فرزدق این شاعر با اخلاص فرستاد و در نامه نوشت: اگر بیش از این مبلغ در اختیار داشتم و مقدورم بود، برایت میفرستادم.