از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٦٤ - سرود زهره
نيست. يا وقتى حافظ در مقابل اعتراض نصيحتگران و مدعيانى كه منع عشق مىكنند جمال چهره معشوق را حجت موجه خويش مىخواند ممكن هست كه اين فكر او يك معنى عادى باشد اما وقتى همين مضمون را در سخن يك شاعر قديم عربى زبان مىتوان يافت كه شعر او در كتب صوفيه نيز آمده است [٢٣]، اين شايبه به خاطر مىآيد كه حافظ از كجا كه بىخبر از اين سابقه بوده باشد. وقتى صحبت از روز حشر است و از عشقى كه درد و داغ آن حتى در ماوراى گور هم انسان را دنبال مىكند، وى نيز مثل سعدى و هر عاشق صادقى حق دارد با درد و نياز بگويد كه آن روز هم وقتى از خاك لحد برخيزم «داغ سوداى توام سر سويدا باشد». و كه مىتواند اين را يك فكر مسبوق بداند يا مأخوذ؟ اما يك شعر مجنون، كه حافظ آن را در كشاف [٢٤] شايد مكرر خوانده بود تقريبا همين مضمون را دارد و نمىتوان احتمال داد كه چنان شعرى در ذهن چنين شاعرى بىتأثير مانده باشد. همچنين اين انديشه كه عنقا را نمىتوان به دام آورد، معنى غريبى نيست و سعدى و انورى هم آن را آوردهاند، ليكن حافظ يك مضمون را كه شامل اين فكر است دو بار تكرار كرده و هر دو بار با خونسردى و بلندپروازى تمام خود را از آنكه در دامهاى خاكى گرفتار آيد برتر شمرده است، چيزى كه نظير آن در گفته ابو العلاء معرى هم هست و قوت و انسجام آن بقدرى است كه حتى ممكن است- با وجود تداول و شهرت معنى- انورى و سعدى هم آن را از همين شاعر عرب گرفته باشند [٢٥]. در تصور عرفانى رمزآميزى هم كه حافظ از شراب دارد كلام او گهگاه يادآور خمريه ابن فارض است و با توجهى كه حافظ به سخن عراقى نشان مىدهد و با تضمين گونهاى كه از قصيده برده بوصيرى دارد آشنايى او را با ادب ابن فارض كه مربوط به محيط عرفان و ادب روم و مصر است نبايد غريب شمرد، خاصه كه ارتباط امير مبارز با خليفه پوشالى عباسى در مصر نيز ممكن است يكچند تا اندازهاى موجب پديد آمدن روابط معنوى و رفت و آمدهاى بيشترى بين فارس و مصر شده باشد. مشابهتهاى ديگر هم بين بعضى حرفهاى حافظ و كلام شعراى عرب هست. درست است كه اين شباهتها به هيچ وجه آنقدر نيست كه بتوان آنها را بر اخذ و اقتباس حمل كرد اما لا اقل از آنها مىتوان دريافت كه آن معانى در گفته حافظ ابتكار نيست