از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٩٩ - رؤيا و جام جم
آدميت از آن معجونى بسازند. اين البته يك نوع مكاشفه است از نوع آنچه عارفان ديگر از با يزيد تا محيى الدين در سير اطوار انسانى و در معراج روحانى خويش داشتهاند.
اگر وى در طى اين سير روحانى ساكنان حريم ملكوت را نيز با انسان- راهنشين هم پياله مىبيند از آن روست كه عشق را امرى چنان متعالى مىيابد كه قلمرو ملكوت هم مثل عالم ملك از حوزه استيلاى او خالى نيست. درست است كه ادراك عشق از حوصله فرشته بيرون است و به قول حافظ «فرشته عشق نداند كه چيست قصه مخوان» اما ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت، كه منحصر به- ملايك هم نيستند و سلسله ارواح و عقول را نيز شامل هستند، خواهناخواه محكوم به عشقند چنانكه وراى آنها نيز- طفيل هستى عشقند آدمى و پرى.
و وقتى انسان به عنوان كلمه جامع الهى عشق را مايه امتياز خويش مىيابد ساير مراتب و شئون كاينات چگونه مىتوانند از عشق خالى بمانند؟ نهايت آنكه عشق آنها ناخودآگاه و در نهايت چيزى جز شوق به كمال نيست. آنچه خودآگاه و در واقع ناشى از امانت الهى و ميثاق الست است عبارت است از عشق انسان عشق واقعى. مكاشفهاى هم كه حافظ در اين تصوير ملايك و ميخانه عرضه مىكند تجربه است كه جاى جاى در غزلهاى ديگر وى نيز هست و يكجا هم كه در كلام وى اشارتى ديگر به همين گل آدم هست باز به ملك، كه بر در ميخانه عشق گويى بيرون مانده است و درباره آنچه در آن كارگاه شور و عشق مىگذرد با دلهره و نگرانى مىانديشد، بانگ مىزند كه «اى ملك تسبيح گوى، كاندر آنجا طينت آدم مخمر مىكنند». اما اين مكاشفه راجع به ملايك و ميخانه، چنان تصويرى از كارگاه خلقت و پيدايش انسان عرضه مىكند كه آنچه محمد اقبال، شاعر لاهور، در باب ميلاد آدم مىگويد با تمام لطف و جمال انديشهانگيزى كه دارد در قياس با آن فقط گوشهاى پريده رنگ از يك پرده عظيم و پرجنبوجوش را نمايش- مىدهد [١٢]. تصويرى كه حافظ از اين مكاشفه خويش عرضه مىكند پردهاى رؤيايى است كه شاعر در طى آن، در زمينه پرابهام يك ظلمت بىنام كه ممكن است خود تيرگيهاى دنياى بىتعين يا قلمرو اعيان ثابته را منعكس كند، نيمرخ ملايك را تصوير مىكند كه آنجا در شتاب و درنگ يك شب ديرپاى پردلهره- گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند.