از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ٩٣ - رؤيا و جام جم
محال بنظر آيد وجود رمز و اشاره را لا محاله همچون نوعى «ايهام» بايد پذيرفت خاصه كه لفظ يا تعبير در طى زمان چنان معانى گونهگون پذيرفته- باشد كه ناچار، گوينده ناخودآگاه تحت تأثير آن گونه معانى واقع شود. در مورد الفاظى چون جام و مى و معشوق و خرابات كه در سخنان عرفانى حافظ هست بدون شك توجه به اين نكته نيز كه پيش از وى در كلام ابن فارض و شبسترى هم اين گونه لفظها از تنگناى قلمرو جهان حسى به آن سوى دنياى غير حسى راه يافتهاند ديگر در اين باب جاى شك باقى نمىگذارد كه اين گونه الفاظ را آنجا كه معنى حسى در آنها انسان را خرسند نمىكند بايد به معانى ماوراء حسى حمل كرد. اين امر كه كلام گوينده را فقط وقتى مىتوان بر معنى رمزى تأويل- كرد كه مفهوم ظاهرى و حسى آن كافى بنظر نيايد در ادراك مفهوم اين رمزها البته شرط مهم است و در مورد كلام حافظ نيز بدون ترديد تصور وجود رمز و استعاره فقط وقتى جايز هست كه سخن وى را با آنچه مفهوم حسى و مادى آن اقتضا دارد نتوان تفسير كرد. درست است كه ضرورت عبور از قلمرو حسى را همهكس به يك گونه در نمىيابد و در اين باره بين انسانها اختلاف هست اما احساس اين ضرورت وقتى مىتواند ملاك محسوب شود كه انسان با فرهنگ عصر حافظ و با قلمرو فكرى او و همعصرانش آشنايى درست يافته باشد. البته حافظ كه جادوى «ايهام» كلام او را غالبا در فضاى اثيرى رمز و ابهام وارد- مىكند طبيعى است كه رمز و اشارت را بكار گرفته باشد. معهذا گمان آنكه اين رمزها در تمام تجربههاى شاعر و در همه دورانهاى زندگى وى ثابت مانده- باشد و جام و آينه و شراب و معشوق در سراسر ديوانش همواره به يك معنى باشد درست نيست و كسى كه مىخواهد رموز تمام ديوان را با كليد واحدى بگشايد تمام ديوان را بر روى خويش بسته خواهد يافت. بدون شك، شاعر كه تقريبا هر لحظه عمرش يك تجربه سرشار و درخشان شاعرانه است نمىتواند در تمام عمر به يك تصور، به يك نگرش، و به يك جهانبينى محدود مانده باشد.
آنكه گمان مىكند در زبان حافظ همواره جام رمز فلان مفهوم و محتسب اشاره به فلان مقصود است، دگرگونى بىآرام وجدان شاعرانه او را ناديده گرفته است. به حقيقت اگر در يك دوره از زندگى او محتسب در كلام او