از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٧
از عشق و جسم دلبران شهرى كه «معدن لب لعل است و كان حسن» تا آنجا كه برايش دست مىدهد هر بهرهاى كه ممكن هست بگيرد، مىخواهد لحظههاى عمر را بين مطالعه و تفكر، بين خواب و لذتجويى تقسيم كند، و مىخواهد آنجا كه فراغتى و كتابى و گوشه چمنى دست مىدهد لذتهاى ساده اما نشناختهاى را كه «ارباب بىمروت دنيا» در حريم آن نامحرم ماندهاند ادراك كند فراوان نيست و وى البته ديگر نمىتواند مثل يك شبلى، مثل يك با يزيد، و مثل يك حلاج واقعى تمام عمر خويش در كمين اين لحظههاى درخشان خلسه و مكاشفه باشد. اين نكته كه حتى اولياى بزرگ نيز لحظههايى داشتهاند كه در نوعى تجربه كلمينى يا حميراء با انسانهاى عادى همدمى مىجستهاند [٣٦] نشان مىدهد كه حتى از يك لسان الغيب شيراز هم توقع آنكه تمام لحظههايش از برق تجلى و مكاشفه روشن باشد بيهوده است. معهذا اين تجربههاى ديرياب، در زندگى عادى او كه مطالعه در عرفان و آثار صوفيه هم يك اشتغال عمده آن بود، اين اندازه تأثير داشت كه نور رنگپريدهاى از آن لحظههاى درخشان را در سرتاسر آثارش بپاشد و حتى در آنچه وى تحت تأثير عشقهاى انسانى، تحت تأثير هيجانهاى عصبى، و تحت تأثير تجربههاى خالص هنرى مىسرايد نيز رنگ نامحسوسى از عرفان وارد كند و مجموع اثر او را به صورتى در آورد كه بدون توجه به جنبه لايتناهى فكر او ارزيابى درست آن غير ممكن باشد. بىشك تصور سادهلوحانهاى است اگر گمان رود حافظ نه تحت نفوذ مطالعات يا تجربههاى شخصى، بلكه به خاطر آنچه زندگى در يك زمانه دشوار اقتضا داشته است عمدا خواسته باشد شكايتها و ناخرسنديهايى را كه سكوت آهنين محيط بر وى تحميل كرده است با زبان عرفان بيان كند.
نشان عرفان در آثار سراسر عمرش- شايد جز سالهاى جوانى وى- هست و سراسر اين دوران البته براى وى يك دوران ممتد عسرت نبوده است. به علاوه وقتى در عسرتبارترين دورانهاى زندگى نيز فرصت آن را داشته است كه تا مبارز الدين رياكار را بىنقاب كند و زين العابدين پرخاشگر را با لحنى پدرانه از خيرهسرى بر حذر دارد و به صلح و مصلحت دعوت نمايد ديگر چه حاجت داشته است كه آلام و ناخرسنديهاى يك زندگى عادى را در قالب انديشههاى