از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٩٥
ظلوم جهول حكايت دارد. به نظر مىآيد كه وى اين عنوان ظلوم و جهول را نه به عنوان يك عيب، بلكه همچون يك هنر انسان تلقى مىكند چرا كه شايد وى نيز مثل شبسترى تصور مىكند كه اين ظلوم جهولى چون لازمه استقرار انسان در آخرين مرتبه تنزلات وجود است سبب مىشود كه چون وراى وى وجودى ديگر نيست نور خدا در وجود وى به تمامى تجلى كند و بدين گونه همين وصف ظلوم جهول منشأ ارتباط بيشترش با خداى خويش مىشود [٣٤]، يا خود شايد مثل مولانا جلال الدين مىپندارد كه همين بيخودى، همين ديوانگى و خودكامگى بود كه به انسان طاقت داد تا اين عشق الهى را بپذيرد چرا، كه اگر بهوش بودى بشكافدى ز شادى.
اينكه حافظ مثل حلاج عشق را امرى مربوط به عهد نازل مىداند و سر آن را كه به تعبير وى وراى ادراك امثال «شافعى» است نكتهاى مىداند كه فقط «حلاج بر سردار آن نكته خوش سرايد» نشان مىدهد كه اين امانت در نزد وى جز امرى كه نوعى همانندى بين انسان و خدا به وجود- مىآورد نيست و سر دعوى حلاج هم كه در واقع «اسرار هويدا مىكرد» از همينجاست. البته زاهد و فقيه از اين عشق خالص، از اين عشقى كه مىخواهد مثل رابعه بهشت و دوزخ را بسوزد و نابود كند تا خلق، خدا را جز براى خود او دوست ندارند، نمىتوانند تصورى در خاطر بپرورند چرا كه نزد آنها محبت و عشق از مقوله اراده است و اراده انسان كه جز بر جزئيات تعلق نمىگيرد ممكن هست بتواند امر خدا، عبادت خدا، و نعمت خدا را دوست بدارد اما البته ذات خدا را نمىتواند [٣٥]. با چنين تصورى كه فقيه از محبت خدا دارد عجب نيست كه حافظ او و حتى «شافعى» را هم كه پير و استاد اوست از ادراك محبت قاصر بيابد. از آنكه براى حافظ اين عشق در- واقع يك گونه تعهد است كه انسان بودن و مخصوصا جامع بودن وى، او را به قبولش ملتزم كرده است و او خود جز با رجوع به حق- ترك خودى و نيل به از خود رهايى- هم نمىتواند آنچه را مقتضاى اين تعهد هست به انجام رساند.
اين رجوع به حق نيز همان است كه منشأ جاودانگى انسان است و وقتى حافظ خاطرنشان مىكند كه «هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق»