از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٥١ - در دير مغان
و ديگرگون نخواهد شد. با اين همه غالبا توجه دارد كه آنچه وى را مىتواند از اين دامگه حادثه رهايى بخشد عبارت است از يك صفير آسمانى- يك مژده غيبى كه او را به دنياى ماوراى حس دعوت كند. در واقع اين مرغ بهشتى كه روح علوى اوست و در دام تعلقات جهان حسى به آبودانه مشغول- شده است همان كبوتر بلندپرواز است كه ابن سينا در قصيده عينيه خويش با بيان رمزى سرگذشت روح را در داستان وى بيان مىكند [١٥] و وى نيز مثل آن مرغ آسمانى چنان به هواى اين «خرابآباد» جهان خوگر شده است كه همه چيز آسمان را از ياد برده است، همه چيز و حتى- سايه طوبى و دلجويى حور و لب حوض. اما آنچه اين مرغ بهشتى را باز به گلشن قدس مىخواند ديگر سايه طوبى و لب حوض كه مطلوب زاهد سوداگر پيشه است [١٦] نيست، مرغ عارف مسلك اين همه را از ياد برده است و انديشه آنها نيز وى را به گلشن قدس جلب نمىكند، چيزى كه وى را بدان مىخواند شوق وصال است كه او را از تعلقات ماده مىرهاند و از كثرات غفلتانگيز عالم حس به عالم وحدت مىخواند و دنياى ماوراء حس.
با اين همه رنگ عرفان كه در جهانبينى شاعر هست آيا حافظ خودش هرگز به يك تجربه عرفانى، و به آنچه صوفيه و عرفا حال و مقام و وجد و جذبه مىخوانند دست نيافت؟ با آنكه هيچ برگهاى حاكى از انتساب او با مشايخ خانقاه و اهل خرقه و سلسله در دست نيست و حتى نسبت به مشايخ عصر هم كلامش غالبا از طعنى خالى نيست، بعيد به نظر مىرسد كه بتوان كسى را كه آشكارا از مكاشفات خويش دم مىزند و از تجلى ذات و صفات ياد مىكند از دستيابى به اين لحظههاى درخشان عرفانى بىبهره شمرد. درست است كه او با شيخ و خانقاه ظاهرا قطع ارتباط كرد اما در طى خلوتهاى طولانى كه گهگاه صحبت او را نيز در اواخر عمر براى دوستدارانش ملالانگيز مىكرد مراقبت باطن و توجه به احوال قلب مىبايست راه مكاشفه و شهود عرفانى را براى وى گشوده باشد. خود او از يك ماجراى روحانى خويش ياد مىكند كه در طى آن گويى وى را «بيخود از شعشعه پرتو ذات» كرده باشند و «باده از جام تجلى صفات» داده باشد. اين بىشك همان تجربه عرفانى است كه صوفيه از آن