از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٥ - رند در بن بست
- و كفر واقعى [٦]. آيا كفر نيست كه انسان عمر خود را در سختى و بيم- كه زشتترين جلوههاى خودنگرى است- به سر برد و خويشتن را در شكنجه فشار «خودى» تباه كند، تا چيزى را نگهدارى كند كه براى او فقط دغدغه خاطر دارد و فقط براى ميراثخوران ممكن هست متضمن سودى بشود؟ اگر زندگى انسان يك اسارت دايم و مستمر در زندان خودى و خودنگرى است، تمام اين كون و مكان براى عارف چه حاصلى دارد؟ پوچ پوچها و باطل اباطيل. در واقع آنچه انسان را كه فاش «خودى» تا «لب بحر فنا» پيشش رانده است از دهان هولانگيز امواج فنا [٧] دور نگه مىدارد فاصله يك لحظه است يك فرصت كوتاه كه فقط از خودرهايى مىتواند آن لحظه را ابدى كند. اما كسى كه دايم دم از مستورى مىزند و دايم به خود مىپردازد و خود را مىپرورد و تيمار مىدارد، جز آنكه اين لحظه كوتاه را با دلهرههاى دردناك ناشى از تعلق كوتاهتر كند، از اين خودنگريها چه حاصل مىبرد؟ بىآنكه حافظ با جام و شراب خويش هيچ بر ضد دين طغيان قطعى كند، بىآنكه بخواهد «آنچه گويند روا نيست» روا شمارد، از جام شراب كه وى را به بيخودى- كه نزد وى كمال رفعت انسانيت است- نزديك مىكند به دفاع مىپردازد و بىآنكه به شك و يأس- لذتجويانه خيام برسد، از نوعى شك لذتجويانه با دنياى شادى و اميد عارفان ارتباط پيدا مىكند. مىپرسد: اين «بادهنوشى كه درو روى و ريايى نبود» چون از آن «زهدفروشى كه درو روى و رياست [٨]» برترى دارد، در يك دنياى آگنده از جبر، بر «رونق اين كارخانه» چه لطمهاى مىزند؟ اينجا چنين مىنمايد كه حافظ مىخواهد رازى را افشا كند كه اگر نه آن را به اين زبان رمزآميز شاعرانه بيان كرده بود، ممكن بود وى را تا آستانه اتهام الحاد و زندقه نيز بكشاند. در حقيقت در آنچه تعلق به عقايد دينى دارد چيزهايى هست كه عوام و حتى علماى رسمى از آن خبر درستى ندارند و بسا كه از آن حقيقت هم اگر بويى ببرند بهرهشان جز زيان و هلاك نباشد. اين آن چيزى است كه در زمان حافظ اهل مدرسه و كسانى چون مير سيد شريف جرجانى و استادان او از آن تعبير به «حكمت مسكوت عنها» مىكردهاند [٩]. در واقع وقتى حافظ مىگويد: به زهد همچو تويى يا ز فسق همچو منى، چيزى از «رونق اين كارخانه