از كوچه رندان - زرين كوب، عبدالحسين - الصفحة ١٣٤ - رند در بن بست
فرومىرفت، مرگ براى همه اطرافيانش چهره ويرانگر و دردناك خويش را همچنان حفظ كرده بود. در اين پريشانيهاى عهد مبارز و شاه شجاع، كه درنده- خويى خوديهاى بىلجام، ملك سليمان را نيز مثل زندان سكندر خراب كرده بود، روزگار جلال و شكوه باستانى هم مرده بود و آل مظفر آثار ويرانه اصطخر [٤] را با همان عبرت مىديدند كه ديدار خرابههاى فراعنه ممكن بود در شاهان مصر بوجود آورد- ديدار يك گور. اين همه حاكى بود از بىوفاييها و ناپايداريهاى روزگار كه حتى لذتجويى و از خود گريزى نيز نمىتوانست حافظ را به كلى از تأمل در آن بازدارد. اما احوال عبرتانگيز اين دنياى ناپايدار را كجا بايد ديد؟ نه در آيينه سكندر كه خود يك افسانه است و حقيقت آن «جام مى است» كه احوال ملك دارا را منعكس مىكند و نه حتى در آينه تاريخ كه چيزى از حكايت مهر و وفا كه درس از خودرهايى است نمىتواند و فقط قصه سكندر و دارا را نقل مىكند- با خودگراييهاى بىلجام آنها. براى اين بىثباتى عالم، كه در عين حال عارف را به لذتجويى و اغتنام فرصت دعوت مىكند، حافظ در تمام كاينات شاهد مىيابد و نشانه. حتى گل و گياه هم دم از اين حال مىزنند و بر آن گواهى مىدهند. عارف واقعى اگر حتى زبان سوسن را فهم كند مىتواند از او اين شهادت را بشنود اما اين سوسن آزاد شاعران با ده زبان كه دارد خموش است و هرگز چيزى ازين راز بازنمىگويد [٥]. بهر حال از تمام عالم كه كاينات آن همگى زبان دارند صدايى بگوش مىآيد كه ناپايدارى و بىثباتى زندگى را همچون بهانهاى براى اغتنام فرصت، براى لذتجويى عارفانه از حيات خاطرنشان مىكند. وقتى دنيا تمام آنچه را به انسان بخشيد از وى بازپس مىستاند اين حرص و علاقه كوتاهنظرانهاى كه انسان به جمع مال دارد- به جمعآورى چيزى كه انسان به آن اندازهاش هيچگونه- نيازى ندارد- چيزى نيست جز تلف كردن عمر، هدر دادن وقت. چنگ و نى، ساقى و مطرب، تمام چيزهايى كه مىتوانند انسان را از عمر، از درد عمر، منصرف دارند و تمام چيزهايى كه دايم لذت و فرصت را به ياد مىآورند دايم به بانگ بلند مىگويند كه اين سعى بىحاصلى كه انسان در جمع كردن مال و وانهادن آن براى ميراثخوارگان دارد يك خزينهدارى احمقانه است